27.10.09

تولید ِ مثل، خود ِ نسل کشی ست

این اولین نوشته ایست که بعد از مرگم می نویسم. آن زمان که زنده بودم، کتاب هایی خوانده بودم، که راوی دنبال قاتلش می گشت. یا عاشق دنبال معشوقش و بر عکس، از همین کش مکش های ادبی. بی دلیل به نظرم آمد، باید پس از مرگم بنویسم، در چه موردی اش را می دانستم، قرار نبود راجع به دنیای مردگان بنویسم. اینقدر فکر من را مشغول کرده بود، که آخرین آرزویم دعایم، تمنایم قبل از مرگم _ قبل از آن مرگ مسخره به خاطر خوابالودگی و افتادن از پله ها _ هنگام شنیدن مستندی که از رادیو پخش می شد، و این قدر در من اثر کرد، تا یک لحظه آرزو کردم، چه می شد اگر من بعد از مرگم بتوانم بنویسم. راستش این فکر آن لحظه ای در من رخنه کرد: به آن آهوی در حال فرار از دست شیر می اندیشیدم. اگر او می توانست خورده شدنش را بنویسد، آن لحظه که گردنش را بر می گرداند تا ببیند شیر چه قدر فاصله دارد، و ببیند - فاصله تجربه ای بی هوده است - و آن لحظه ی آخر قبل از سیاه شدن تصویر را اگر بنویسد، شاید تمام شیر ها، علف خوار می شدند، اگر شیر ها سواد داشتند و کتاب فوائد گیاه خواری صادق هدایت را می خواندند « چشم های سیاه و درخشان حیوان که تا چند دقیقه ی پیش، از زندگانی سرشار بود، غبار مرگ پرده ای روی آن را می پوشاند و زبان از دهانش با کف خونین بیرون می آید بعد از آن شکمش را شکافته دل و روده ی حیوان را بیرون می کشند. بوی پشگل و بخاری که در هوا پراکنده می شود و خون غلیظ گندیده که مگس و پشه روی آن پرواز می کنند، منظره ای چرکین و مهیبی را نمایان می کند '» می دانم می رفتند سراغ حبوبات، چون شیر ها، از هیتلر ها و چنگیز ها، تیمور ها، خوی حیوانی ِ کمتری دارند. هر چه قدر هم که لذیذ باشد گوشت ِ آهو، مثل ِ خاورمیانه برای غرب، یا مثل ِ شمس برای مولانا. وقتی مُردم. نفهمیدم مُردم، چند ساعتی گذشته بود که دستم شروع به خاریدن گرفت، و دیدم: هر چه می خارانم، نمی خارانم. و از حرص بغضم گرفت. و هر چه قدر که گریه می کنم، بغضم نمی ترکد. عادتی داشتم که تا به حال برای کسی تعریف نکرده ام. حتا برای معین - تنها کسی که همه چیزم را به او می گفتم، سی و چند سال است که می گویم، همین قدر بدانید که می داند آخرین بازی که با همسرم هم بستر شدم چه روزی بود، و نه چه شبی! درست است که لزومی ندارد بداند اما این طور من یک زندگی را دوبار تجربه می کردم و برایم عمیق تر می شد، غم ها، و سطحی تر؛ شادی ها. درس های بیشتری می گرفتم، چون وقتی فاعل بودم، به فعل نمی اندیشیدم به مفعول می اندیشیدم، ولی وقتی راوی بودم، به کار انجام شده ی ( خودم ) که در زمان روایت، ( خودم ) نبودم، فکر می کردم، بگذارید این طور بگویم که شبیه این است: بتوانی سلام و احوال پرسی و نوع صدای ِ خودت، نحوه ی راه رفتنت، یا نحوه ی خوردن نوشیدنی ات را ببینی. هیجان انگیز نیست، کسی بتواند خودش را در خیابان ببیند؟ - حرف هایم یک جا جمع نمی شوند، این جا دسته بندی و نظم بی معنیست، همه چیز معلق است، مثل بادکنکی در هوا.عادت زیاد بدی نبود، فقط از رگ رانم با سرنگ خون می کشیدم و دوباره تزریق می کردم، این کار به من سرگیجه ی محترمی می داد، و بعد از مدتی ضعف بینایی. تجربه ی تزریقات را در زمان سربازی بیشتر فرا گرفتم. دیپلم پرستاری داشتم. تمام این حرف ها برای این بود که بگویم، من یک آمبولانس داشتم. من و معين در جوان تر بودنمان يك كار فوق العاده مي كرديم< او مي خوابيد گوشه پياده رو و من رويش پتويي مي كشيدم، بعد رويش چند عديد دو هزار توماني، و هزار توماني، و يك صد توماني و پنج هزار توماني مي گذاشتم، روزي دويست تومن را كاسب بوديم، بعد سوار آمبولانسش مي كردم و ..... من پرستار بودم و الآن که مرده ام بعد از این همه کار با رگ مردم، رگ خودم را پیدا نمی کنم، اصلن سوزن سرنگ دیگر برایم تداعی کننده ی آرشه ی ویولون نبود - وقتی منحل شد اعصابم و سرنگ را کوباندم روی ران، هیچ خونی نجهید، فقط صدایی مثل ِ صدای پنچر شدن توپ آمد. پیسسس . اطراف رانم کبود شد، و بلافاصله ترمیم شد. به این اتفاقات فکر می کردم، که فهمیدم ( فکرم ) کجاست؟ خود ِ ( فکر ) را می گویم تصمیم گرفتم بخوابم، داشتم دیوانه می شدم، نمی دانستم تصمیم را کجایم می گیرد، و با چگونه به چه وسیله ای می گیرد، و تصمیم که گرفته می شود، قدرت آزادی دارد؟ و این آزادی چه تقاصی دارد؟ دیوانه می شدم، و نمی دانستم کجایم است که دیوانه می شود، چون قلبم که می زند، چشمم که می بیند، همه چیز سر جایش است، و اگر مغزم است که دیوانه است، پس چرا به قلب فرمان ایستادن نمی دهد، یا به کلیه ام نمی گوید پلک بزن؟ و اگر می توانستم جوابی پیدا کنم برای اینکه کجایم دیوانه می شود، نمی دانستم کجایم چیست؟ نمی دانستم از جنس چیست. رفتم بخوابم، که چشمانم بسته شد، ولی می دید، این نور لعنتی، تمام نمی شد، همه جا، تاریک بود، ولی روشن بود، می دانم باور کردن این ها، و حتا لزوم نوشتنش سخت است و شاید عبث، ولی باور کنید که نمی دانید باور کردن اینکه باور چیست چه قدر سخت است، حافظه ی من سر جایش است، یعنی جایش را نمی دانم ولی مي دانم بر قرار است، در زمان زنده بودنم، عاقل بودم، در گوش ِ نوه هایم اذان می خواندم، و آمبولانسم را که قدیمی شده بود، تبدیل به نعش کش کرده بودم. نوه هایم.. نوه هایم! مثلن همین نوه هایم، می دانم نوه هایی دارم، ولی وقتی به نوه فکر می کنم، یک کلمه ایست مثل ِ ( ايثار ) پوچ و بی معنی - ياد ايثار تاركوفسكي بخير با آن دوچرخه و درخت و... تاركوفسكي، رومن پلانسكي را گرفتند چون نمي توانند آدم را درك كنند، مادر قبيح ها. - فقط چون نوه ای دارم می توانم فکر کنم که یک همچین چیزی وجود دارد. مثلن زن دوم یک کلمه است یا اسم یک فیلم، اما نمی دانم معنی اش چیست، به خاطر همین است شاید کاملترین کلمه ای که می فهمم او را، و سوالی در من ایجاد نمی کند، ((دروغ)) است. معنی اش را می دانم. درکش می کنم. فکر می کردم موقع مردن، راست باشد که کسی می آید، ولی اصلن کسی نیست، بوی ِ عدم می آید. می خوای دیوانه بشی، هیچ چیز بو نمی دهد، هیچ محدوده ای نيست، پله دیگر خوب نیست، اصلن وجود ندارد، فقط بحث ارتفاع است، تنها چیزی که نمی دانم چرا مهم تر از عرض و طول است. راستش را بخواهید من که خدایی ندیدم، نه بهشتی نه جهنمی، نه هیچ آدم دیگری، تا اینکه خسته شدم از بس خسته نمی شدم از راه رفتن، همین ايستادم، دو تا کبوتر آمدند، یکی قهوه ای، یکی هم چاق و سفید، پایم را که می کوباندم زمین نمی ترسبدند، قهوه ای از سمت چپ رفت، و کبوتر سفید از سمت راست و وسط، می دانم بی معنی به نظر می رسد ولی وقتی تصمیم گرفتم برگردم، پیش همان در، که چشم الکترونیکی دارد، و همین قلب از کار می اُفتد، در باز می شود، و وقتی تمام بدنت آرام آرام سرد و بی استفاده می شود، در، می آید از تو می گذرد و بسته می شود.وقتی بر گشتم باز همان سه تا راه بود، هر جا نگاه می کردم، سه تا راه بود، دستم را که می گذاشتم روی چشم ِ راستم سه تا راه بود، و روی چشم ِ چپم سه تا راه بود، و روی هر دو چشم سه تا راه بود. این قدر نشستم تا کسی آمد، یک زن جوان، که ناخون نداشت، نمی دانم چرا این جا، با اینکه مرده ایم، باز از یک مردن ِ دیگر می ترسیم، شاید اینقدر میمیریم، تا از خون ِ نک ِ انشگت کوچکمان، یک شاپرک شویم. زن جوان که ناخون نداشت به من نگاه کرد، به زبان فرانسوی سلام کرد، من هم جواب دادم، او به زبان فرانسوی گفت چرا ایستادی؟ من هم جواب دادم: چون ایستادم، می دانید من فرانسوی بلد نیستم، او فرانسوی می گفت من فارسی جواب می دادم. او منتظر ماند بعد داد زد و من نشنیدم، شاید مسخره به نظر بی آید ولی من واقعن نشنیدم، وقتی فکر می کردم داد زد داشت به دستهایش نگاه می کرد و یک شعر می خواند: شمع ها را بیاور لئون / برایم با شعله هایش / بوسه هایی از شکلات نعنایی بباف / تا تلخ و سَرد شوم / مثل عرق کردن زیر برف در سکانسی از یک فیلم / که برف دروغین می بارد / بوسه دروغین می دهد / و تمام بیننده های احمق بغشان می گیرد / چون زنی در حال پیدا کردن هویج زیر برف نه برای خرگوشش / بلکه برای نوه ی بیمارش که تنها آرزویش مربای هویج است / و شاید هم برای خرگوشش / که نقره ای رنگ است / و مدت ها پیش مورچه ها او را تجزیه کرده اند / و گنجشک ها مورچه را خورده اند / و آدم ها رژیم می گیرند / زمانی که آدم میوه ممنوعه را خورد / لئون تو چاق نیستی / فقط کمی لاغر نیستی / لئون ناخون هایم را گرو برداشته اند / تا تو آن فحشی که به یکی از خدایان دادی را پس گیری / لئون ای کاش دماغ بزرگم را دوست داشتی / تا آن را گرو بر دارند. یک پسر نوجوان هم آمد، لال بود، ولی حرف می زد، گفت سلام، زن فرانسوی یک چیزی گفت که من نفهمیدم، من هم سلام دادم، همان حرف ها را زد، ولی شعر دیگری خواند: سرم را بالا می گیرم چون می دانم / یعنی بالا / بالا. دو نفر آمدند آن دو تا را بردند، هر دوتاشان را هم از یک سمت بردند، از راه چهارم که نمی دانم الآن کجاست. حتمن من هم باید شعری می خواندم. روی یک صفحه ی خالی تنها مانده بودم، قاعدتن باید پرت می شدم پایین یا معلق می ماندم، اما هر طرف دلم می خواست می رفتم، ولی نه زمین می خوردم، نه به جایی می خوردم، نه می شد بالا پرید نه می شد پایین پرید مي شد اينوري هم راه رفت، مي شد انگار كف پايت را بگذاري جايي كه چند ثانيه پيش سرت آنجا بود. کفش هایم بند نداشت، نمی توانستم بدوم، یک کوه کفش پیشم بود، همه از همان نوعی که در پایم بود، هر چه قدر کفش هایم را در می آوردم تعداد کفش های روی ِ زمین بیشتر می شد، چه قدر کفش هایم را در آوردم. فرق سرم می خارید ولی چه فایده نمی خاراندم چون بدم می آید کاری کنم که انگار نکرده ام. بالاخره یک شعر آمد: نقطه نقطه نقطه ویرگول نقطه نقطه نقطه؛ سر خط. نقطه نقطه نقطه ویرگول نقطه نقطه نقطه؛ سر خط. ویرگول ویرگول ویرگول ویرگول ویرگول ویرگول؛ سر خط. نقطه نقطه نقطه ویرگول نقطه نقطه نقطه؛ سر خط. نقطه نقطه نقطه ویرگول نقطه نقطه نقطه؛ سر خط. نقطه نقطه نقطه ویرگول نقطه نقطه نقطه؛ سر خط. نقطه نقطه نقطه ویرگول نفطه نقطه نقطه. کسی آمد چشمان من را نبست اما بست، قبل از اینکه نبندد اما ببندد، عقب را نگاه کردم لحظه ای، و دیدم کبوتر ها با بالشان پاک می کنند آن جایی که من الآن اونجا بودم دیگه نبود، درسته من در هیچ جا بودم، ولی اون هیچ جا هم دیگه نبود. چشمانم را که نبسته بودند اما وقتی باز کردند دیدم در خانه ام نیستم، آخه فکر می کردم الآن دیگه وقتش برم خونه ببینم مثلن راجع به من چی می گن البته من هیچ وقت مثل دکارت نیستم که بگم « تصمیم گرفته ام در پس ِ تابلو پنهان شوم، تا بشنوم دیگران درباره اش چه می گویند ''» ولی الآن وقتش بود که من تو خونه باشم، ولی در جایی هستم که نه بالا دارد نه پایین، نشسته ام روی ِ هیچ جا و پاهایم خواب نمی رود، نشسته و دارم صدای یک چیز را می شنوم که یادم می رود چیست، ناگهان یک نور وحشیانه می آید، چشمانم را که می بندم، نور هست، از یک سوراخ که نور می آید، چشمم را روی سوراخ می گذارم، تا ببینم، یک لحظه چشمم سیاهی می رود، ولی می فهمم، این سوراخ روی هیچ دیواری نيست، پس من الآن باید ببینم ولی نمی بینم، چشمم را ناچار می گذارم روی سوراخ، بدی اش این است روی پنجه هایم باید وایسم، چند تا جوان نشسته اند که دخترم و دوست پسر معتادش هم هستند، دخترم من را که می بیند می زند زیر خنده، می گه چه قدر شبیه ِ بابام ِ، فکر کنم چیزی کشیدن، چون همش می زنند زیر خنده، وقتی باور می کنه من باباشم به همه می گه ساکت، تو که راست می گی بابامی ولی اون جای نه نه ی دروغگو، همه می زنند زیر خنده دو تاشان پاهاشان را می آرند بالا و دستشان را می کوبانند روی پاشان یعنی خیلی با مزه بود. دخترم میگه: (( بابام جون بگو شب چند شنبه با مامان خوابیدی تا من ُ بیاری تو این دنیای تخمی؟ )) همه می زنند زیر خنده، با عصبانیت می گویم (( یادم نمیاد )) نمی دانم چرا پنجه هایم بااا تر می آید، انگشتای پام در حال شکستن هستند، می گویم (( دوشنبه )) همه سکوت کردند، یکی می گه الآنم شب دوشنبست، دخترم ساکت می شه و می ره تو مبل، به من نگاه می کنه، یکی شون از دخترم اجازه می گیره تا از من یه سوال کنه. (( اون جا دافی زیاد ِ؟ پری میگه اهل حروم مروم نبودی، راست ِ می گن، جبرئیل رو گرفتن؟ )) همه می زنن زیر خنده، انگشتهام داره قطع می شه انگار، خودم رو با زور از سوراخ جدا می کنم و می شینم روی زمین، های های گریه می کنم، ولی گریه نمی کنم، دارم می میرم، چه قدر تنهایی بی خود ِ، دلم دیوار می خواد، دلم درد می خواد، دلم، سرفه می خواد، اگر این فلسفه درست باشه که « کلیه ی تغییرات در حکم کسب یا فقدان صورت است. صورت هر چیز همانا فعلیت آن، و ماده اش همانا قوه ی آن است؛ و نقض نیز عبارت است از آنچه آن چیز فاقد آن است '''» مثلن وقتی کسی پاک، خراب می شود، تغییری بوده است که او را فاقد پاکی کرده است، یا تغییر پاکی که همان خرابی است. پس مرگ هم فقدان زندگی است. و تغییر، وقتی آبی از سردی به گرمی می رسد فقط صورت گرما را گرفته است، و گرنه هنوز آب است، سردی و گرمی کیفیت است. مرگ چی می شه پس؟ می گن فقط چهل روز وقت داری اون آخرین آرزویی که قبل از مرگ کردی رو عملی کنی، می گن قبل از من هم چند نفری بودن که این آرزو رو داشتن، اما همشون ساکت شدن، یکم که پیش رفتن، یک پیر زن که یونانی بود، بهم می گفت، خواهش می کنم، این کار رو نکن، یک مرد میان سال چینی هم، گفت ولش کنید، بذارید هر غلطی می خواد بکنه. فردا روز ِ دادگاه ِ من ِ. دارم از استرس می میرم، خیلی تو دلم به خدا فحش های ناجور دادم ،وقتی زن هم داشتم به خیلی از زن های زیبا نگاه کردم، چند باز هم از زنم بدم اومد چون چاق شده بود، به خودشم نمی رسید. (( هوس كردم بنويسم ولي ابدن نمي خوام راجع به دعواي ديشب، با زنم حرف بزنم، و اكيدن نمي خوام بگم كه چطور وقتي داشتم موهاي سرش را نوازش مي كردم و دو انگشت شستم را روي ابروهاي ژر ژشت زيبايش مي كشاندم، چطور پرسيد: اسم آن دختري كه 15 سالت بود و روي تو خوابيده بود، چي بود؟ من الآن فقط دوست دارم بنويسم، چون وقتي دست از نوازش موهايش بر نداشتم و او انگار از دماي پايين آمده ي شست هايم فهميد؛ من از درون لحظه هايي ست دچار غم انگيزي بسيار شدم، اما حق دارد او هم. با اين حال معذرت خواهي كرد و وقتي من گفتم اشكالي ندارد، او گفت: الكي نگو تو ناراجت شدي، ولي خُب اون موقع دختر باز بودي، بعد با شادي خاصي كه فقط خودش مي تواند بگويد چه طور اين كار را مي كند، به من گفت: الآن كه مال مني. من هم لبخندي براي ِ ايده آل شدن ِ حالمان زدم و او گفت: مي كشمت امير و بعد دوباره آرام شديم و صداي كاميون شهرداري مي آمد، كه بدون مراعات به اين كه شايد كساني مشغول استراحت باشند احيانن ساعت يك و چند دقيقه ي شب، در زباله داني هاي فلزي ِ نقره اي رنگ را محكم باز و بسته مي كردند و صداي لولاي آن ها از همه بدتر بود. زنم پشتش را به من كرد و زماني كه من سعي مي كردم، نفسم را از لاي ِ موها به پشت گردنش بپاچانم؛ كمي به سمت جلو رفت، من دست بر نداشتم و آن بازي قديمي را كردم؛ پشت موهايش را فوت مي كردم: موهايش تعثير مي گرفتند و اين ور و آن ور مي رفتند، مي دانستم اين باعث مور مور شدن بدنش مي شود پوستش را نقطه چين نقطه چين مي كند و من خيلي دوست داشتم اين جنسي شدنش را، حس جديد دارد با اينكه هزار بار هم تكرار شود، مگر آنكه به راستي از درون بيژامه پوشيده باشي و حال ِ حال كردن نداشته باشي. او بي تفاوت بود. كمي بعد: دستم را گرفت و برد روي دلش و با دو دستش دستم را گرفت، من هم حركتي اضافي مثل بوسيدن پشت گردنش يا نوازش موهايش نكردم و حرف عاشقانه ي احمقانه اي هم غير از سكوت به ذهنم نرسيد. تا او خوابش برد . نمي دانم بعد از مدتي نسبتن طولاني شايد سه ربع دستم را رها كرد من دست چپم مور مور بود و خواب رفته بود و داشتم قلنجش را مي شكاندم كه از صدايش بيدار شد و دوباره دستم را گرفت و فكر مي كنم اين بار من زودتر از او به خواب رفتم. )) اين ها را احسان مي گويد كسي كه من را كشان كشان برد سر ي مراسمي كه زنش دائم بيهوش مي شود از اشك و زاري، خود احسان هم گريه مي كند ولي نمي كند، نشسته بوديم روي نمي دانم كجا و اين را تعريف كرد، اخرين چيزهايي كه يادش مي آمد. ديگر كافي ست، بس است، نه نيست. من خیلی کارا کردم، ولی راستش اینجا، هیچ آشنایی نیست، نه هیتلر، نه صدام، نه آدمای خوب، هیشکی نیست، صادق هدایتم و خیام و میلتون و گوته و چخوف و هیچکاک و کیسلوفسکی هم نیستن، اصلن، اینجا یه طوری ِ انگار دوربین مخفی ِ. من دیگه نمی تونم بنویسم، می تونم اما وقتی آدم خسته نشه از نوشتن، نوشتن چه فایده ای داره؟ هم تشنمه هم گشنمه اما نه تشنمه نه گشنمه، یه جوریم انگار از تو استخونام یه چیزی می خواد بزنه بیرون. به من چه که آدما بدونن بعد مرگ چی می شن، فقط قبل از مرگ یه شعر خوب بگین، فکر نکنم شعر تکراری قبول باشه، این بدترین چیزی ِ که تا حالا نوشتم، و اولین چیزی ِ که تا حالا نوشتم. یه نفر گفت، زنت با یه پیرمرد آشنا شده، نمی دونم چرا خوشحالم ناراحت نیستم، آخه منم با یه خانوم ِ از رومانی دوست شدم. اون فرهاد گوش نمی ده، عوضش بلد ِ گوشت خوک رو طوری درست کنه که خدا فکر کنه، مرغ ِ.

'
صادق هدایت - متن کامل فوائد گیاهخواری - نشر جامه داران / چاپ سوم 1385 - ص 19
'' گرت تامسون / ترجمۀ علی بهروزی - فلسفۀ دکارت - نشر طرح نو / چاپ اول زمستان 1385 - ص 31
''' همان - ص 24

10.10.09

مردی با بیضه ای متروک

تو brt همه همجنس باز می شوند. وقتی نفس گرم ِ پیر مرد ِ سیگاری می خورد به گردن ِ تازه اصلاح شده من. مثل ِ زن ِ بیوه ای که پس از 8 سال مقاومت تن دهد به - کار ِ تازه ای - جیغ می کشم. فریاد ها می کشم در درون. ( تصویر را آهسته در نظر بگیرید و یک آهنگ ِ مرتبط رویش ) در پرانتز بگویم من 95 درصد مرد هستم و پنج درصد موش،
این ور و آن ور را که نگاه می کنم، جوان ِ ظریف ِ دماغ دسخوش تغییر و چسبش هنوز مانده بر آن - دماغ منظورمان - قلب من تالاپ تالاپ می زند یک در میان، ای کاش او الآن به جای این پیرمرد، نفس نفس می زد زیر ِ گردن ِ تازه اصلاح شده ی افتر شیو خورده ی گرم اکنون شده ام.
به ایستگاه انقلاب می رسی، دل می کنی از نفس های پیر مرد و بوی عرق و بوی سیگار و آن جوان ِ چسب خورده. پیاده که می شوی یخ نخ سیگار امروزت را می کشی از پمپ بنزین، و کافه سیاه و سفید رد می شوی، دلت یک 206 نک مدادیه سیستم دارو یک آهنگ ِ توپ مثل ِ : گل سرخ ِ ویگن و یا یک آب معدنی ِ خنک، کدام؟
لباس تیره ات و یا اگر زن بودی، زیر بغل ِ مانتوی ِ مشکی ام چسب ناک ها شده، گر چه من مام زده بوده ام.
لبخندی شبیه ِ لبخندهای افشین پیروانی روی ِ در داروخانه از زنی شبیه همه - تبلیغ خمیر دندان.
فسرده می شوی در کلاس بچه پولدارهای دانشگاه آزاد و من ی بدخبت که می آیم از 200 کیلومتر کمی بیشتر فکر کنم به امید زاد و ولد در پایتخت کشورمان یا شان؟

د ض منظور از پولدارهای دانشگاه آزاد اکثرشان نبود، بلکه همشان بود، کسانی هم که ندارند پول ادایش را در می آورند. _ بحث از این گُه تر نبود نه _ من از صد متنفرم.

21.9.09

π - عدد پی - Pi

عدد پی
1998 آمریکا
کارگردان: دارن آرنوفسکی ( Darren Aronofsky )
فیلمنامه: دارن آرنوفسکی ( Darren Aronofsky )
شان گولت ( Sean Gullette )
اریک واتسون ( Eric Watson )
بازیگران: شان گولت ( Sean Gullette )
مارک مارگولیس ( Mark Margolis )
بن شنکمن ( Ben Shenkman )

" ساعت 9:13، یادداشت شخصی "
وقتی بچه بودم، مادرم گفت که به خورشید زُل نزنم. ولی وقتی شش ساله بودم یکبار این کار را کردم. دکترها نمی دانستند که آیا چشمهای ِ من خوب خواهند شد یانه، وحشت زده بودم تنها در میان ِ تاریکی.

- مکس مکس، الآن می تونی؟ 332 ضربدر 491 می شه چند؟
158102 درسته؟
- رسته! خُب 73 تقسیم بر 22؟
[ از پله ها پایین می رود و با صدایی که هی دورتر می شود ] 18...18...18/3

- مکس! چه خوب...
سلام دِوی ...
- برات چند تا سمبوسه آوردم
عالیه
- موهات رو؟
چی کار می کنی؟
- اینطوری خوب نیست بری بیرون.
خوبه
- نترس
خوبه
- یه مامان لازم داری
باید برم
- مکس بیا سمبوسه هات...
ممنون

چه طور می شود، اعتقاد به وجود الگو را از دست داد؟! در برابر سادگی دایره، پیچیده گی دیوانه کننده ی اعداد ِ بی پایان دیده می شود 14/3 تا بی نهایت عدد اعشار

- بهشت به زبان عبری می شه: کِدَم عددش می شه 144 و عدد درخت آگاهی داخل بهشت، خُب؟ ... ایت هاهایم 233، حالا 144 در کنار 233 ...
اینا اعداد فیوناچی هستند
- چی؟
توالی ِ اعداد فیوناچی رو می دونی؟
- فیوناچی؟
فیبوناچی یه ریاضیدان ایتالیایی بوده، در قرن سیزدهم ... اگ 144 رو به 233 تقسیم کنیم، جواب به تتا زدیک می شه ...
- تِتا ؟!
تِتا علامت یونانی نیت ِ طلایی ... مارپیچ ِ طلایی ...
- عجب! تا حالا نمی دونستم!
اینم مثل همون رشته اعدادیه که توی ِ طبیعت پیدا کردی؟ ...
- مثل شکل ِ گل ِ آفتابگردون؟
آره، هرجایی که یه مارپیچ باشه ...
- می بینی ؟! ریاضی همه جا هست ...

تفسیر این ناهنجاری: خطای ِ انسانی

[سخن استاد] - اون ارشمیدس شهر سیرازکو رو یادت می آد؟ پادشاه ازش خواسته بود بررسی کنه که آیا هدیه ای رو که دریافت کرده، از طلای ِ خالص هست، یا اینکه ناخالصی داره... خب در اون زمان، این یه مسئله حل نشده بوده ... مسئله ای که چندین هفته او ریاضیدان ِ بزرگ رو عذاب داد، شب های آخر، بی خوابی به سرش می زنه و توی رختخواب پیچ و تاب می خورده. عاقبت همسر خسته و کلافه اش، که مجبور بوده، با این نابغه روی یه تخت بخوابه ... اون رو ماقاعد می کنه که بره حمام، تا آروم بشه. ... وقتی ارشمیدس داشته وارد وان می شده، به بالا اومدن ِ آب توجه می کنه، جا به جایی راهی برای تعیین ِ حجم ... و در نتیجه راهی برای تعیین جرم ِ حجمی، نسبت حجم به وزن و به این ترتیب ارشمیدس، مسئله رو حل می کنه ... فریاد می زنه " یا فتم " و با دست پاچگی ... خیس و برهنه شروع می کنه به دویدن به سمت ِ قصر پادشاه؛ تا کشفش رو اطلاع بده.
- حالا بگو ببینم، پند این داستان چی بود؟
اینکه بالاخره به نتیجه می رسیم
- نه اشتباه ِ ... نکته ی داستان، همسر ریاضی دان بود! ... اگر به همسرت گوش بدی، ایده ی جدید بهت می ده ... یعنی اینکه تو به استراحت احتیاج داری! ... باید بری حمام وگرنه به هیچ جا نمی رسی ... نه نظمف نه ترتیب، نه هیچی! فقط آشفتگی .. برو خونه مکس ... تو هم به حمام برو

" ساعت 9:22، یادداشت شخصی "
وقتی بچه بودم مادرم گفت به خورشید زل نزنم، ولی وقتی شش ساله بودم، یکبار این کار را کردم؛ اول شدت نور طاقت فرسا بود، ولی چون تا آن موقع چنین چیزی ندیده بودم، سعی کردم بدون ِ پلک زدن نگاه کنم ... بعد از مدتی؛ روشنایی کم کم محو شد. مردمک چشمانم خیلی تنگ و روی همه چیز متمرکز شدند ... و برای یک لحظه من درک کردم، فرضیه ی جدید ِ من: اگر ما از مارپیچ ها ساخته شده ایم و در یک مارپیچ غول پیکر زندگی می کنیم، پس دست روی هر کاری که بگذاریم تحت أثیر مارپیچ است.

" ساعت 17:22، یادداشت شخصی "
وقتی بچه بودم مادرم گفت که به خورشید زل نزنم. ولی وقتی شش سالم بود، یک بار این کار را کردم.

- مکس مکس! ببین ... قشنگه، نه؟ ... الآن می تونی مکس؟ می تونی؟ ... 255 ضربدر 183 می شه چند؟ ... پیدا کردم پیدا کردم! جواب چیه؟
نمی دونم، چیه ؟!
- 46665 تا .... ببین! خُب 748 تقسیم بر 238 چطور؟ ... پیدا کردم جواب چیه؟ ... .

پایان

درباره ی فیلم در :: زیر نویس :: وبلاگ شخصی :: imdb ::

د ض من این فیلم رو مدت ها پیش دیدم، و واقعن لذت بردم، جدا از هر نقدی که بکنند، این فیلم در سنین جوانی کارگردان و با حداقل امکانات و با حداکثر استعداد ساخته شده است، فقط می دونم جهان بینی که این فیلم از ریاضیات داره، اتفاق ساده ای بوده که موضوع یک برنامه ی مستند یا بحث در یک کلاس درس بوده، چیزی که از این فیلم باید گرفت، ایده ی دم دستی ِ فیلم و دیگر خلاقیت های فیلم از فیلمبرداری و موسیقی گرفته تا مونتاز و دیالوگ ها است. و البته جهان بینی که کارگردان را بدان موظف می کنند چیزی نیست که به آن پرداخته شود، چون کارگردان مشغول ساختن است و نویسنده هم یک چیز نو نوشتن، هیچ ربطی به جهان بینی ندارد، همان طور که اسکورسیزی به قول همه گان استاد سینما، جهان بینی مکملی ندارد، و این نظریه ها راجع به سینماگران از پایه دچار تزلزل است، به جز سینماهای خاص و جدایی مثل: تارکوفسکی و پاراجانوف و سهراب شهید ثاث. کارگردان برای بیننده زندگی می کند و برای منتقد و جشنواره، پس نگوییم یک فیلم متفاوت ساخت، یک چیز ِ نو، کامل کردن با این مقولات متفاوت استف نمی شود هر صحنه ای و هر تصادفی را جهان بینی خواند. در کل دیدن این فیلم برام لذت بخش بود، بسیار بسیار زیاد تر از اون که کسی نخواد فکر کنه من آدم بد سلیقه ای هستم.

16.9.09

مقدمه ای بر دماغ گنده ها

«عقاید یک دلقک
هاینریش بُل
ترجمه: محمد اسماعیل زاده
چاپ یازدهم بهار 88
نشر چشمه »

فصل اول _________16-7

دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد، خیلی سریع تر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد.

فصل دوم _________22-17

داستان مربوط می شد به مردی که اوایل، در ماه با پانصد مارک دستمزدش خرسند بود، سپس در آمدش به هزار مارک افزایش پیدا کرد و احساس کرد مشکلاتش بیشتر شده و هنگامی که حقوقش به دو هزار مارک رسید، دچار دردسرهای شدیدتر شد و سرانجام وقتی دستمزدش به سقف سه هزار مارک رسید، متوجه شد که همه چیز دوباره مرتب شده است.

فصل پنجم _________45-35

یک بار درست وسط مسابقه ی تنیس راکت از دستش به زمین افتاد. او همان طور سر جایش ایستاد و در حالتی رویایی محو آسمان لاینتاهی شد. یک بار دیگر هنگام غذا خوردن قاشق از دستش داخل بشقاب سوپ افتاد؛ مادرم فریاد کشید و از اینکه لباس او و رومیزی لک شده بود، بنای اعتراض را گذاشت؛ هنریته اصلا ً نمی شنید که مادرم چه می گوید، و بعد از مدتی وقتی دوباره به خود آمد، قاشق را از بشقاب سوپ در آورد، آن را با دستمال کاغذی تمیز کرد و به خوردن ادامه داد؛ یک بار دیگر وقتی کارت بازی می کردیم، به همین حالت دچار شد، مادرم که خیلی خشمگین شده بود، فریاد برآورد: " امان از دست این خیالبافی لعنتی "، و هنریته به مادرم نگاهی انداخت و با آرامش و خونسردی گفت: " چی شده، دیگه حوصله ی کارت بازی ندارم "، و تمام ورق هایی را که هنوز در دستش داشت داخل آتش بخاری ریخت. مادرم کارت ها را از داخل آتش بیرون آورد و انگشتان دستش سوختند، به استثنای یک هفت دل که به طور سطحی صدمه دیده بود همه ی کارت ها را نجات داد.
...
در ضمن مثل همیشه مادرم بوی هیچ چیز نمی داد، یکی از اصول زندگی اش این بود که " یک زن به هیچ وجه نباید بوی چیزی بدهد. " شاید به همین دلیل بود که پدرم برای خودش یک معشوقه ی زیبا گرفته بود که به هیچ وجه از خود بویی پخش نمی کرد، اما قیافه و سر و وضعش طوری بود که آدم خیال می کرد باید زن خوش بویی باشد.

فصل ششم _________50-47

مدت هاست که با خودم عهد کرده ام دیگر با کسی راجع به پول و هنر حرفی نزنم. هر وقت این دو مقوله کنار هم قرار گیرند، هرگز نمی توان انتظار حفظ تعادل را داشت: برای هنر، یا کمتر از آنچه درخورش است پرداخته شده و یا بیشتر از آن.

فصل هفتم _________86-51

بر خورد مادرم بسیار بی رحمانه بود، چنانکه به پدرم پیشنهاد کرد تا مرا به " سیاهچال " بیندازد و پدرم یکسره می پرسید که من چه کاره می خواهم بشوم، من هم می گفتم: " دلقک. " او گفت: " منظورت هنرپیشگی است. بسیار خوب - شاید تو را به یک مدرسه ی هنرپیشگی بفرستم. " من گفتم: " نه، من هنرپیشه نمی خواهم بشوم، مقصودم دلقکی است، و مدارس هم اصلا ً به درد من نمی خورند. " پدرم پرسید: " اما تصور تو از چنین کاری چیست؟ " گفتم: " هیچ تصوری ندارم، می خواهم گورم را از اینجا گم کنم. "
...
ماری آنقدر ترسیده بود که من غافلگیر شده شدم. او خیلی خوب می دانست که من از او چه می خواهم، به من گفت: " از اینجا برو "، اما او این جمله را به شکل خودکار وغیرارادی ادا کرد، و من انتظار چنین چیزی را داشتم. در عین حال هر دوی ما می دانستیم که این دستور او جدی ولی غیر ارادی بود، اما وقتی که او به جای " از اینجا بروید "، " از اینجا برو " گفت، متوجه شدم که موضوع حل شده است و او تسلیم خواهد شد.
...
بعد از اینکه به اتاق ماری برگشتم، او را روی تختخوابش دیدم که نشسته است و گریه می کند. من هم کنارش روی گوشه ی دیگر تخت نشستم، سیگاری روشن کردم و به او دادم، و او اولین سیگار زندگی اش را کشید، آنهم به شکلی ناشیانه، دود سیگار را به شکل مضحکی از میان لب های جمع شده اش بیرون می داد، حالت عشوه گرانه ای داشت، هر دو خنده مان گرفت، و وقتی او یک بار به طور تصادفی دود را از بینی اش خارج کرد، به نظر زشت و بی شرمانه رسید.
...
" فقیر بودن چیز وحشتناکی است، اما فقط به قدر بخور و نمیر داشتن هم رنج آور است، و این همان وضعیتی است که اکثر انسان ها دچار آن هستند. "
...
تصور می کنم حتی چشمان شیطان هم به تیزی چشمان همسایگان نیست.
...
از میان آهنگسازان قدیمی بیشتر از همه به شوپن و شوبرت علاقه دارم. معلم موسیقی مان حق داشت که موتزارت را با شکوه، بتهوون را با عظمت، گلوک را منحصر به فرد و باخ را قدرتمند می نامید. آثار باخ به نظر من مانند یک کتاب مذهبی سی جلدی می آید که باعث شگفتی ام می شود. ولی آثار شوبرت و شوپن، مانند من دارای خصلت های دنیوی هستند.

فصل هشتم _________104-87

دانستن اینکه انسان ها زیر فشار و تحت تأثیر ِ نوع جهان بینی شان دست به چه کارهایی خواهند زد اصلا ً کار ساده ای نیست، به همین علت تصور این موضوع که ماری با تسوپفنر ازدواج کرده باشد چندان دور از ذهن به نظر نمی رسید.

فصل نهم _________127-105

به نظر آنها، من علیرغم تمام صحبت هایم آدمی جالب و دوست داشتنی بودم و بر عکس ، به نظر من آهنها همه خسته کننده و نامهربان بودند، به استثنای نامزد فرد بویل و مونیکا سیلوز؛ در موردن سورن هم احساس خاصی نداشتم. او مردی کسل کننده به نظر می رسید که مصمم بود بر عضو حزب سوسیال دمکرات (S P D) و کتالویک بودنش خیلی تأکید کند، سرانجام وقتی از این کار به طورر واقعی فراغت یافت، لبخندی زد و چهره ای دوستانه به خود گرفت و به نظر می رسید چشمان تا اندازه ای از حدقه بیرون زده اش می خواستند بگویند: خوب نگاه کن! این من هستم.
...
گفت: " شینر، گذشته را فراموش کنید، به حال و وضعیت فعلی تان یعنی هنری که دارید فکر کنید. "
پرسیدم: " گذشته؟ اگر همسرتان ناگهان شما را ترک کند و پیش دیگری برود، شما چه برخوردی خواهید کرد؟ آیا شما هم گذشته را فراوش خواهید می کنید؟ "
سکوتش بیانگر این بود که: ای کاش این کار را می کرد، اما بعد در حالی که سیگار برگش را از این سوی لب به سوی دیگر می راند گفت: " ماری همسر شما نبود و شما هم مثل ما هفت تا بچه ندارید. "
گفتم: " که این طور، ماری همسر من نبود؟ "
گفت: " ترا به خدا دست از این خیال پردازی های آشوب طلبانه تان بردارید و واقع بین باشید، سعی کنید مثل یک مرد رفتار کنید. "
گفتم: گ لعنت به این مرد بود که تمام مشکلات من به همین خاطر است - و در ضمن ماری فقط بیست و پنج سالش است، و ما هنوز فرصت آوردن هفت تا بچه را داریم. "

فصل دهم _________141-129

بعضی وقت ها از اینکه دیگر نمی توان دوئل کرد، تأسف می خورم. مشکل من و تسپوفنر بر سر ماری، تنها با یک دوئل قابل حل خواهد بود.
...
وقتی به او پیشنهاد می کردم مثل سابق منچ بازی کنیم و در همان حال چای بنوشیم و یا روی شکم بخوابیم و با هم حرف بزنیم، بیشتر عصبی می شد. در حقیقت ناراحتی و اختلاف نظرمان زمانی شروع شد که ماری فقط از روی لطف و به منظور آرام کردن من، با بازی ِ منچ موافقت می کرد.
...
گمان نمی کنم هیچ انسانی در دنیا قادر به درک یک دلقک باشد، حتی یک دلقک هم نمی تواند دلقک دیگری را خوب بشناسد، چون در این رابطه رشک و حسد نقش بزرگی را بازی می کنند.
...
ماری هرگز نتوانست این مسئله را درک کند، چون بخش اعظمی از تربیت او تنها متشکل از اطلاعات مربوط به علم روانشناسی و اصالت عقل به شیوه ی تصوف کاتولیکی بود که در این چهارچوب بیان می شد: " بگذار آنها فوتبال بازی کنند تا دیگر به دخترها فکر نکنند. "
...
واقعا ً از این اخلاق آمریکایی ها سر در نمی آورم. گمان می کنم اگر در آنجا زنی صرفا ً از روی محبت، نه به خاطر پول یا شهوت، با مردی هم بستر شود، او را به عنوان جادوگر آتش بزنند.
...
به ویژه فیلم های هنری از این هم دردناک تر هستند. افرادی که این گونه فیلم ها را می سازند، حاضرند تابلویی از وان گوگ را در ازای تنها نصف پاکت توتون بفروشند و بعد هم افسوس می خورند، که چرا آن را در مقابل یک بسته توتون پیپ نداده اند.
...
آنچه یک دلقک به آن نیاز دارد آرامش است، آرامشی که دیگران آن را فراغت از کار می نامند. اما این مردم نمی توانند درک کنند که معنای اوقات فراغت و تعطیلی برای یک دلقک در واقع فراموش کردن کار است، اما آنها این مسئله را نمی فهمند، چون طبیعی است که آنها اوقات فراغت و بی کاری خود را با دیدن برنامه ی یک هنرمند پر می کنند. مشکل دیگر، هنرمندانی هستند که به هیچ چیز دیگری جز هنر فکر نمی کنند، اما احتیاجی به اوقات فراغت و تعطیلی ندارند، چون اصلا ً کار نمی کنند. ولی به مجرد اینکه یک نفر کسی را که دارای ذوق هنری است هنرمند خطاب می کند، دردآورترین سوء تفاهمات آغاز می شوند. انسان هایی که دارای ذوق هنری هستند، درست زمانی به هنر می پردازند که یک هنرمند احساس می کند اوقات فراغت خود را شروع می کند. آنها زمانی به هنر می پردازند که هنرمند فرصت یافته تا برای دو، سه، چهار یا پنج دقیقه هنر را به فراموشی بسپارد، آن وقت هنر دوستان شروع به صحبت درباره ی وان گوگ، کافکا، چاپلین یا بکت می کنند و موفق به عذاب هنرمند می شوند. در این لحظات دوست دارم دست به خودکشی بزنم

فصل دوازدهم _________169-161

مرد جوان ِ کنار ما دوباره آبجویش را هورت کشید و شروع به حرف زدن با خودش کرد و گفت: " ما چهل و چهار تا آبجو و کنیاک نوشیده ایم - چهل و چهار بشکه - بقیه را هم توی خیابان ریختیم تا نصیب آدم های ضعیف و سست عنصر نشود، حتی یک قطره اش. " و خندید.

فصل سیزدهم _________185-171

با کراهت خنده ای کرد و گفت: " شنیر، حال می فهمم که مشکل شما چیست؟ ظاهرا ً مثل یک الاغ زندگی تک زوجی را پیش می برید. "
گفتم: " شما حتی از حیوان شناسی هم چیزی سر در نمی آورید چه برسد به اینکه درباره ی انسان متفکر بخواهید نظر بدهید. الاغ ها اصلا ً به شکل تک زوجی زندگی نمی کنند، گرچه آنها مطیع و آرام به نظر می رسند. خرها تابع سیستم هرج و مرج جنسی هستند؛ ولی کلاغ ها، زاغچه ها، ماهی های آبنوس و بعضی وقت ها کرگدن ها به شکل تک زوجی زندگی می کنند. "

فصل چهاردهم _________191-187

" انسان به یاد مردمی می افتد که برای پی بردن به اینکه آیا معشوقه شان دوستشان دارد یا نه، گل را پرپر می کنند و هر بار می گویند: من را دوست دارد. من را دوست ندارد، من را دوست دارد، من... "
...
یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر روی دمپائی هایش می چکد.

فصل شانزدهم _________253-243

ما یکدیگر را اصلا ً نمی شناختیم، و کتابی هم وجود نداشت که به آن مراجعه کنم و ببینم که یک پسر، معشوق پدرش را چگونه باید خطاب کند.
...
او حتی امروز هم نمی تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فورا ً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.

فصل هجدهم _________275-267

وقتی بالأخره پیش ماری رسیدم ساعت از یازده و نیم شب هم گذشته بود، همه چیز هم تمام شده بود، ماری روی دراز کشیده بود، با رنگ کاملا ً پریده، با چشمان گریان، و در کنارش خواهر روحانی، که با تسبیح خود مشغول دعا کردن بود، ایستاده بود. در حالی که خواهر روحانی به آرامی به دعا خواندنش ادامه می داد، من هم دست ماری را گرفته بود و هاینریش سعی کرد با صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح ِ موجود ِ زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که کودک - او جنین را این طور می نامید - هرگز به بهشت نخواهد رفت، چون غسل تعمید داده نشده بوده است. او دائم تکرار می کرد که طفل در جهنم باقی خواهد ماند، و من آن شب برای اولین بار پی بردم که کاتولیک ها چه مزخرفاتی را سر کلاس درس دینی در مدرسه به بچه ها می آموزند. هاینریش در برابر ترس و وحشت ماری کاملا ً مستأصل و درمانده بود، و دقیقا ً همین رفتار او به نظر من تسلی بخش بود.

فصل نوزدهم _________292-277

تصور این مسئله که ماری هم اکنون پول تسپوفنر را با خود در کیفش دارد، برایم همان قدر غیر قابل تحمل بود که واژه " ماه عسل " و این عقیده که من برای به دست آوردن ماری می توانم دست به مبارزه و دوئل بزنم.
...
کسی که در سرازیری خانه بسازد، می تواند باغی که در سرازیری است و یا در سر بالایی یکی را انتخاب کند.

فصل بیستم _________298-293

به نظر من چیزی ناخوشایند تر از این نیست که زنی شوهرش را با تلخی و ترشرویی نگاه کند، آنهم تنها به این علت که باردار است.
...
ماری که اطلاعاتش خیلی بیشتر از من بود، برای کارل و سابینه توضیح می داد که پاپ و کاردینال در رم قادر به حل این مشکل که آنها مدام بچه می آورند نیستند، و از دستشان کاری بر نمی آید. آنها دست آخر به شکلی حیله گرانه ما را نگاه می کردند، گویی می خواستند به ما بگویند: آخ، شماها باید روشی کاملا ً زیرکانه را به کار ببیرید که بچه دار نمی شوید.

فصل بیست و دوم _________315-303

و من گفتم نه، من باید ابتدا تا حدودی با شرایط زندگی اجتماعی در اینجا آشنا شوم، زیرا هنر ِ کمدی در این نهفته است که ما موقعیت اجتماعی واقعی و حقیق زندگی انسان ها را به شکل انتزاعی و به گونه ای که با زندگی روزمره شان هیچ تفاوتی ندارد به نمایش در آوریم و در آن محیط نه از شهر بن خبری بود و نه از هیئت های شورای نظارت و نه از کاردینال ها. به این ترتیب اجرای چنین برنامه هایی در آنجا چندان جالب به نظر نمی رسید.
...
چیزی که دیگران از آن به عنوان " ارزش واقعی هنر " نام می برند، در نظر من خیلی بی ارزش است، اما مورد تمسخر قرار دادن شوراهای نظارت در جایی که اصلا ً چنین شورایی وجود خارجی ندارد، عملی غیر منصفانه و ابلهانه است.
...
امروزه شکل های عجیب و غریب و ناشناخته ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن، فحشای واقعی، حرفه ای شرافتمندانه و درست به حساب می آید: چون در فاحشه خانه حداقل در مقابل پول چیزی هم عرضه می گردد.
...
اما بر سر بچه هایی که پدرشان میلیونر یا شاه نیست، یا در هر حال به ویژه جوان ها، قبل از هر چیز نعره می زنند که: " هی! اینجا خانه ی خودت نیست که هر کار خواستی بکنی "، اتهامی که سه معنی دارد، نخست اینکه فرض بر این گذاشته می شود که انسان در خانه ی خودش رفتارش مثل خوک است، دوم اینکه آدم فقط زمانی احساس خوشایند و خوبی دارد که رفتارش درست مثل یک خوک باشد، و سوم اینکه هیچ بچه ای مجاز نیست به هیچ قیمتی به عنوان یک کودک از زندگی لذت ببرد و خود را خوش و شاد احساس کند.
...
اگر ماری از تسوپفنر بچه دار شود، آن وقت او نه می تواند بادگیر نیم تنه به تن شان کند و نه بارانی بلند ِ شیک روشن، او باید بچه ها را بودن بارانی به بیرون بفرستد، چون ما درباره ی انواع بارانی ها به اندازه کافی صحبت کرده بودیم. ما حتی درباره ی شلوارک های کوتاه و بلند، لباس زیر، ، جوراب و کفش آنها هم صحبت کرده بودیم - او اگر بخواهد احساس فحشا و خیانت نکند، مجبور است اجازه دهد بچه ها کاملا ً عریان در خیابان های شهر بن تردد کنند. من همچنین اصلا ً نمی دانستم که او به بچه هایش برای خوردن چه خواهد داد: ما درباره ی انواع غذاها و روش های تغذیه با یکدیگر صحبت کرده بودیم و با یکدیگر هم عقیده بودیم که بچه ها را طوری بار بیاوریم که شکمو نباشند و لازم نباشد تمام وقت شیر، حریره یا چیز دیگری به دهانشان بگذاریم.

فصل بیست و سوم _________335-317

بنابراین به استثنای رنگ های سیاه، قهوه ای تیره و آبی، هنوز یک امکان دیگر هم وجود داشت، آن هم رنگ خاکستری است البته کمی روشن. رنگ قرمز هم ریاکارانه و خوش بینانه است، رنگی غمگین برای مسئله ای غمگین، رنگی که شاید حتی برای یک دلقک هم مناسب باشد، دلقکی که مرتکب بدترین جرم ممکن، یعنی برانگیختن ترحم و دلسوزی دیگران شده است.
...
زمانی که خبر مرگ هنریته را به ما دادند، در منزل، میز را برای صرف غذا می چیدند، آنا دستمال سفره ی هنریته را که هنوز به نظر نمی رسید آنقدر کثیف شده باشد، داخل حلقه ی زرد رنگ مخصوص آن بر روی کمد گذاشته بود، و همه ی ما نگاه هایمان متوجه دستمال سفره ی هنریته شده بود که هنوز آثار قدری مربا و یک لک کوچک قهوه ای سوپ یا سس بر روی آن دیده می شد. برای اولین بار در زندگی ام، به ارزش به ارزش وحشتناک اشیایی پی بردم که یک نفر بعد از مرگ و یا در زمان حیاتش بر جای می گذارد. مادر من واقعا ً با وجود شنیدن خبر مرگ هنریته سعی کرد شروع به خوردن کند، مسلما ً او می خواست به این شکل بگوید: زندگی ادامه پیدا می کند یا چیزی شبیه به این، اما من دقیقا ً می دانستم: این تفکر او صحیح نیست، زندگی ادامه پیدا نمی کند، بلکه این مرگ است، که ادامه خواهد یافت. قاشق سوپ خوری را از دستش کشیدم، دوان دوان به باغ رفتم، دوباره وارد خانه شدم، جایی که صدای جیغ و فریاد به گوش می رسید. مادرم که سوپ داغ صورتش را سوزانده بود فریاد می زد و ناله می کرد. به سرعت از پله ها خودم را به اتاق هنریته رسانیدم، پنجره را باز کردم و هرچه که به دستم می رسید به باغ پرتاب کردم: جعبه های کوچک و لباس ها، عروسک ها، کلاه ها، کفش ها، کلاه های لبه دار، و زمانی که کشوها را باز کردم، در لا به لای لباس هایش چیزهای کوچک عجیب و غریبی یافتم که مطئنا ً برایش ارزش زیادی داشتند و گران قیمت بوده اند: خوشه ها و سنبله های خشک شده، انواع و اقسام سنگ ها، گل ها، تکه کاغذهای پاره و یک دسته نامه که نواری صورتی رنگ به دور آن پیچیده شده بود. کفش های تنیس، راکت، جوایز و هر چیز دیگری که به دستم رسید به داخل باغ پرتاب کردم. لئو بعدها به من گفت که در آن حال مانند " دیوانه ای زنجیری " بودم، و همه چیز آنقدر ناگهانی و سریع اتفاق افتاده بود که هیچ کس نتوانست جلوی مرا بگیرد. محتوی تمام کشوها را از پنجره اتاق هنریته به باغ پرت کردم، دوان دوان خودم را به گاراژ رساندم و مخزن مخصوص ذخیره بنزین را که خیلی هم سنگین بود برداشتم و روی وسایل هنریته خالی کردم و همه را آتش زدم: همه چیز را، حتی اشیای کوچکی را هم که این طرف و آن طرف افتاده بودند، با پا داخل شعله های آتش که زبانه می کشیدند انداختم. سپس به اتاق غذاخوری رفتم، دستمال سفره هنریته را از روی گنجه برداشتم و داخل آتشی که در باغ درست کرده بودم انداختم! لئو بعدا ً می گفت که همه ی این جریان حتی پنج دقیقه هم طول نکشیده است، و به همین خاطر قبل از اینکه کسی به خود بیاید، همه چیز در شعله های آتش سوخته بود.
...
یک هنرمند مرگ را همیشه با خود یدک می کشد، درست مانند کشیکی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل می کند.

فصل بیست و پنجم _________353-345

به اعتقاد من، عصر ما تنها شایسته ی یک لقب و نام است: " عصر فحشا " .
...
دلم می خواست گریه کنم: اما گریم صورتم مانع این کار می شد، تازه شکل خوبی پیدا کرده بود، ترک های کرم خشک شده و ورقه هایی که در حال ور امدن بودند، چند قطره اشک تمام آنها را خراب می کرد. می توانستم بعد از پایان برنامه اشک بریزم، البته اگر هنوز حوصله ی این کار را داشتم.
...
آن وقت من با دوچرخه خودم را به ویلای آنها که روی سطح شیب دار ساخته شده بود می رساندم و آنجا آواز می خواندم: او می بایستی می آمد، مرا می دید. طرز نگاهش کافی بود که برایم حکم یک مرده را پیدا کند یا اینکه برایم یک انسان زنده باقی بماند.
...
بهترین جا برای یک حرفه ای، بودن در جمع آماتورها است.









د ض این کتاب رو ن.فرهمند معرفی کرد بخونم، هانس شنیر دلقک داستان بسیار بسیار برای من عزیز است. گرچه قدری افسرده کننده بود، و فصل بیست و سوم کتاب را بی نهایت دوست داشتم کامل بنویسم اما راستش نه همت آن بود و نه وقتش، فکر می کنم م ن از اخرین نفرهایی بودم که سعادت خواندن این کتاب را داشتم، ساعت هشت و ربع صبح نوشتن این پست به پایان رسیده، قریب به 7 ساعت طول کشید، و من باز تکرار می کنم قصد خنجر زدن به هیچ قلم و کتاب مقدسی را ندارم. فقط این ها را به طور خصوصی و شخصی، با توجه به حواس پنج گانه - حالاهر چندتایی که هست - انتخاب نموده ام.

8.9.09

نامه ای برای غریبه ای که فسنجان دوست ندارد

سام علکم

راستش کسی دیگر ما را به اینجا کشاند، دوست فسیل شناسی داشتیم، که چشمان قد بلندی داشت از دید اُفق، شبیه شرقی ها بود بیشتر، اما چه کسی می داند که او بچه ی همین مشهد خودمان است؛ مشهدی باشی و نه ترامادول خورده باشی! نه هشیش کشیده باشی! از همه بدتر نه اهل سیگار باشی! می دانم آدم در دلش می گوید: « یکهو بگو بچه ی یزد است نه مشهد » همچین دوستی ما را کشاند.
ما که نمی دانستیم عاشق شده، و می خواهد چند ماهی کنارش بمانیم، نمی دانستیم حامله است! البت جنینش توده ی احساساتی ست که به شما دارد و عجیب است مردی زن می شود زنی مرد می شود، بدون آمیزش جسم مرد است که آبستن می شود، نگاه مدت ندارد، بازه ای ندارد، اما خوش به حال زن ها، که می دانند نُه ما یعنی چند روز، چند ساعت، کمی دیر و زود دارد ولی، خدا را شکر که دکتری دارد، متخصصی دارد، تازه قرص ضد بارداری را بگو، و آن چیزی که لزج است و هنوز به فرهنگ استفاده از نامش نرسیدم. ولی این حاملگی مردانه، نه قرص دارد، نه طبیب، نه ... چه می توان گفت، فقط گاهی مسکن های خیلی سبک دارد و آن هم موسیقی ست و حافظی و اشکی و راه رفتن شب، البته شما درست می گویید بچه شهرستانی ست، در پایتخت عشقی رخ نمی دهد، مردی حامله نمی شود، ولی تا دلت بخواهد در داروخانه ها از آن چیزهای لزج می فروشند، خار دار، تأخیر انداز با طعم هایی به فراوانی طعم های قلیان. دوست ما حالش خوب است، اهل دست روی زانو گذاشتن نیست، اهل نفس نفس زدن نیست، می دانید بدی اش چیست؟ « زیادی فکر می کند، همه چیز عادی ست، زیادی عقب مانده است » همین که نگاهتان کند برایش کافی ست، پول هم که برایش مهم نیست، زعفران می کارند و شعله زرد درست می کنند، حاجت می گیرند و او همچنان هر روز ساعت شش از خواب بلند می شود، تا بتواند شما را ساعت 7:30 ببیند سوار سرویس دانشگاهتان می شوید.
حال من زیاد برای نامه نوشتن مساعد نیست اما خدا را شکر که معافم کرد و به این نتیجه رسید که بهتر است من برگردم مشهد خودمان. اولین بار که شما را به من نشان داد، در دلم خوشم آمد از انتخابش، بی شرف عاشق نشد نشد، وقتی هم که شد، عاشق یک دختر تهرانی شد که نه اهل این بچه ها بازی هاست، و شاید از 15 سالگی دوست پسر داشته ( شاید ) من که دیدمتان نفهمیدم چه کاره اید، اما الآن که قرار است برای بار دوم به دیدن نمایشگاه نقاشی تان بی آیم، باید بگویم قشنگ حرف می زنید. خُب نقاشی حرف است دیگر، شعر هم حرف است، سینما هم حرف است، موسیقی، موسیقی هم حتا حرف است، از پینک فلوید گرفته تا داوود مقامی. آن وقت می گویند حرف باد هواست، کجایش باد هواست، حرف خود زندگی ست. این دوست ما می گوید که در اینترنت خوانده « دخترها عقلشان در گوششان است و پسر ها در چشمشان، چه بد است که بلد نیستم صدایم را تغییر دهم موقع حرف زدم، و نمی توانم راحت بگویم فدات شم، یا بگم... اَه نمی دونم چی بگم » آره اَه، راست میگه، بگه شماره می خواین؟ بگه دوست پسر دارین؟ بگه خانوم میشه یه قراری بذارین؟ نه نمی شه، اون نمی تونه، اون می خواد حرف بزنه، اون از ادبیات متنفر نیست، اما به غیر از اشعار کهن چیزی نخونده، نمی خوام دوستم رو زیادی کلاسیک یا خوب و جذاب معرفی کنم. ببینین چه شعری برای شما گفته، این رو روی کفه دستش نوشته تا ساعدش، الآن خوابیده که من تونستم بخونمش، الآن که دارم می نویسم، اون خوابیده، نمی دونم شایدم خودش رو زده به خواب، اولین بار بود بهم نگفت نامه بنویس، شاید فهمیده، طرف؛ علفی که به دهنش شیرین اومده، حواسش جای ِ دیگه ای ِ، بگذار تا یادم نرفته شعر را بخوانم: « مانتو، چشمان، دستهایت وقتی که موهایت را اونطوری می کند، و عینک که ندیم بزنی ولی می دانم، عینک می زنی، تو بهترین آدمی هستی بین این همه زائر مشهد و مردم تهران که دیدم، به خودم اطمینان دارم، اما اگر لازم باشد فقط در همین دو شهر زندگی خواهم کرد. »
می دانم اصلن، حتا ذره ای احساسی در شما ایجاد نمی کند، وقتی آن همه شاملو و اخوان و حمید مصدق نکرد، خدا وکیلی اش حتا ذره ای انتظار ِ منقلب شدن شما را ندارم، ولی نمی دانید دوست من چه شخصیتی دارد که این را نوشته، البته من توضیح داده ام در نامه های پیش پس خوب می دانید که شعرش به اندازه ی همه ی تابلوهای شما شاید بی ارزد، بگذارید همه چیز را خراب کنم، اسمش را گفته نگویم، نه برای اینکه جذاب شود، بلکه چون، اسمش « قدرت » است. من برای تمام همکلاسی های دبیرستانم که نامه می نوشتم دختر ها باهاشان دوست می شدند، اما گفتم به قدرت تهران یک نوع ِ دیگری ست، با اخوان خواندن و گل دادن حتا بیست سال نگاه کردن هم جواب نمی گیری، باید یه جور دیگه باشی که نمی تونی. شما دخترید روم نمی شه بگم باید چه جوری باشه، اما هرچی ساده تر و کم خطر تر باشه سخت تر میان، هرچی خطری تر کثیف تر، زودتر، اصلن دخترها کودن ترین موجودات هستن. نمی دونم چی می خواستم بگم، هرچی تو حموم فکر کردم که می خوام چی بنویسم، یادم رفت، اول نامه هم بر عکس ِ همیشه به جای یه سلام عیلک عاشقانه این رو نوشتم، خسته شدم از سلام های تو کوچه ی تاریک. سام علکم چاقو کشانه تر و صادقانه تر است. قدرت فکر می کنه شما دارید ناز می کنید، اذیتش نکنید، من که می دونم حتا اگر نقاش باشید باز اونقدر عشق شناس نیستید، واسه خاطر خودتون هم شده، به یکی از پسرایی که باهاش رابطه دارین بگین بیاد به قدرت بگه، نامزد داره. به قدرت نگین من نامه هاش رو می نوشتم، قدرت خودش اگه حرف می زد می دونم نمی تونستین نه بگین از بس این بچه، بزرگ و مهربون ِ. دیگه حرفی ندارم، می دونم خوش قیافه این، اما مطمئن نبودم لیاقت قدرت رو داشته باشین، آخه قدرت رو کافی ِ یه هفته باهاش زندگی کنین، هم از خنده می میمرین هم از گریه. من این رو امروز می دم و دیگه من رو همراه قدرت نمی بینین. بهش بگین معطل نشه، بگین اصلن احساسی نیست و پیش هم نمی یاد، اسمتون رو خیلی دوست داره، خیلی خیلی زیاد نمی دونم شاید اگر من خودم عاشق می شدم یک طور دیگر می شد، یک طور دیگر می نوشتم، اما هرچه فکر کردم دیدم، من نمی توانم عاشق یک دختر تهرانی بشوم. می دانم اگر تهرانی ها این نامه را ببینند، می خندند ولی راستش، اینجا مترسک ها هم دماغشان را عمل می کنند، مترسک ها هم، سوار ماشین می شوند، مترسک ها هم شهرت را در زرنگی می دانند، امیدوارم هنرمند باشید، که اگر بودید ...، لا اقل حرف می زدید، باز هم می گویم، به قدرت نگویید من نامه ای نوشتم. ازین حرف ها هم نزنید که « اگر شهامت داشت شاید می شد کاری کرد ولی اینقدر شهامت نداره که بیاد بهم حرف دلش رو بزنه چه طوری توقع داری... » پسری وقتی به پسر دیگر می گوید که عاشق شده، بدانید خیلی با شهامت تر از کسانی ست که موقع حرف زدن با دختر دوستت دارم نثارش می کنند و در مجلس خصوصی شراب خوریشان از اینکه تا بحال دلشان گیر نکرده حرف می زنند و اینکه چه قدر گریه ی دختر دراوردند، و به چه ترفند هایی، او را دلبسته ی خویش کردند، یک روز دختری به من گفت « من خسته تر ازین حرف ها هستم که بخوای باهام اینطوری کنی » تازه الآن وقتی قدرت را می بینم فهمیدم چه می گوید، شما ماندید و خودتان، امیدوارم قدرت ما را که دَک کردید، دچار عشق دو طرفه ای شوید، از جنس ِ ابریشم که لطیف و سخت و محکم است، شرمنده وقت گران مایتان را گرفتم، که می دانم هیچ کدام از نقاشیهاتان حرف دل نیست و در این چند دقیقه می توانستید هزاران تابلو بکشید، قصد جسارت دارم و توهین، چون قدرت از دوره ی دبیرستان در دفتری دارد برای دخترش یادداشت می نویسد، اول دفتر نوشته بود « نمی دانم مادرت کیست چه شکلی ست ... » دفتر چهارم را که می خواندم نوشته بود « دختر عزیزم، توله سگ بابا، مژده بده، فهمیدم مامانت چه شکلی ِ، اگر قیافت به اون رفته باشه، مطمئن باش بی وفاییت به اون نمی ره، چون من تربیتت خواهم کرد: شاید هم تو هیچ وقت به دنیا نیای، ولی من نا امید نیستم، خود حافظ گفت: ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد. فکر نکنی دارم دروغ می گم دادم استاد ادبیاتمون فال رو گرفت، دخترم می دونم الآن که این رو می خونی ساعت از دوازده شب گذشته، برو بخواب فردا صبح مدرسه داری، اگر دلت با پسرست خجالت نکش بهش نگاه کن ولی لبخند نزن، ناز کن بگذار بزرگ شه... » می دونم شاید از خنده اشکهاتان هم در آمده باشد. به خدا می دانم شما آدم بدی نیستید، طبیعتتان است، خواستم این ها را بگویم چون اگر نمی گفتم، فکر می کردم، کوتاهی کرده ام در حق دوستم، من قدرت را مسخره می کنم بهش می گم پارسا، او هم من را مسخره می کند، به من می گوید، قدرت.
من فردا ساعت دوازده شب بلیط دارم برای مشهد، اینقدری سکه از روحتان به دوستم بدهید که اگر نتوانست شما را بخرد، یک بلیط برای سفر را بتواند بخرد، و اگر ارزش سکه ها اینقدر هم نبود، بتواند برای خودش طنابی بخرد و دار بزند خود را، فقط تمامش کنید. تحقیرش کنید، خرابش کنید نابودش کنید ولی مسخره اش نکنید. اصلن چرا من بگویم چه کنید، شما اگر واقعن هنرمند باشید، راه و چاه را می دانید، شاید روزی تو را با او ببینم، شاید روزی خودم را بی قدرت.
راستش دوست فسیل شناسی ما را به اینجا کشاند، که می گفت می خواهد برای فسیل شناسان آینده اولین فسیل ِ عشق را به یادگار بگذارد. مسخره می گفت، نه؟
خداحافظ

7.9.09

به مناسبت دست هایت در اتوبوس

« عزیز من
احمدرضا احمدی
چاپ دوم 1387
نشر افکار »
آبی


با ماهیان قرمز _______9

داور دلشوره های من ابر است
قضاوت می کند
مانع می شود
که من از خانه بیرن بیایم
...
در خانه می مانم
با ماهیان قرمز
که از سفره ی هفت سین مانده اند
روز را طی می کنم
همسرم
سر انجام یک روز
سفره ی هفت سین را
به کوچه خواهد برد.

مرگ من _______12-11

پلک می زدم
باغ در آتش می سوخت
مرگ من
برای ادامه ی باغ کافی نبود
...
می گفتند:
در انتهای باغ در کنار حریق
سه جغد ما را نظاره می کنند
سه شمع را خاموش کردیم
جغدان پرواز کردند
هندوانه در بشقاب بود.

بوی غم و تاریکی _______14-13

حادثه در سرخی سیب بود
...
نگران نباشید
نه برای پاییز
نه برای بهار.
دو فصل دیگر را ما حدس زدیم
...
لحظه ی مُردن
چه ساده بود
چشمان خیره به سقف

بیمارستان _______19-15

خانه ام را گم کرده ام
بیمارستان کجاست
...
باز آی در این فصل بی باران
اقرار می کنم:
تو را دوست داشتم
...
من ایستادم
بی دفاع
تو بردی
من ماندم
تو بردی
گفتم: ببر که من دوست دارم
گفتم: رها می شوم
از یاد تو
از لباس آبی
به عابران گفتم:
تا نشانی تو دو روز راه است
در راه - در جاده
گمان می کردیم
تو مُرده ای
...
دشوار است
فراموشی لبخند تو
و لخته های خون
که در رگ های بیماران عاشق
رها شدند
...
آن دو زن را که دوست داشتم
در آن سال
کدام من را به یاد دارند.
...
تو
حتی در هنگام خداحافظی
من را
در راهرو نگاه نمی کردی
می رفتی - می رفتی
به طرف آسانسور می رفتی.

جراحت _________23-20

سال کبیسه بود
و عشق در یک بوته ی گُل سرخ
خلاصه می شد
...
او را کشته بودند
اما راه می رفت
عاشق بود
به ما امید ماندن می داد
چه صمیمیت داشت
آن هنگام که سخن می گفت
او را کشته بودند
اما نشسته بود
طلب کرد
به دست او ساز دهیم
به او باغچه ی جوانی را
نشان بدهیم
باغچه که در یک تابستان
مُرده بود
...
قاتل را مردی می دانست
که در چهار فصل سال
چتری را بر سر می گرفت.
گفت:
روزی در باران
چتر و مرد گم می شوند
اما مرا چه سود.

انگورها _________26-24

مصاحبت مرگ و شادی
یاد آوردن آن همسایگانی
که از بام، خویش را به حیاط سنگی
پرتاب کردند
دو سه مُسکن داشتیم
که بخوریم
و مرگ آنان را فراموش کنیم
اما
از یاد ما حیاط سنگی نمی رفت
...
صبح می گفتم: خیلی وقت است
که پرتقال نخورده ام
...
یاد دارم دوست شاعرم به داماد گفته بود:
این بار آخر است
که از باد ها حرف می زنی
داماد
آنقدر غمگین بود
که جوابی نداد
فقط گریه می کرد.

من چه می دانستم _________28-27

من چه می دانستم
که سر انجام صبح می شود
از من نپرسید
هر سؤال شما
محاکمه ی من در این سرما است
...
گمان داشتم
به صبح می رسیم
رسیدیم
دریغ -
فقط آه بود و صبحانه.

:: باد می آید _________31-29 ::

دو گُل سرخ _________33-32

این سبد های میوه
که در زیر باران مانده بودند
مرا دلواپس می کرد
...
آینه ها پس از باد
خاموش می شدند

خشکسالی _________35-34

این ساعت که در آفتاب غروب
ذوب می شود
همه و همه
نشانه از صبح چهارشنبه ی خجسته داشت
...
خون زخم ما که بند آمد
از جای آن جراحت و زخم
رویا فوران کرد
من
نمی توانستم این رویا را
مهار کنم
پس زخم و جراحت را
فراموش کردیم
فراموشی پس از زخم
زخم پس از فراموشی
این همه ی روز ما بود
بگذریم
وقت ناهار است.

ابر بود _________38-36

محل دقیق گور روشن نیست
باید شقایق ها و اطلسی های
در راه را از ریشه کند
باید
شاخه های صنوبر را شکست
باید
در آن جمع خاموش
ساکت ماند
محل دقیق گور روشن نیست

تا غروب _________40-39

من و تو می خواستیم
از مادرم به پرسیم:
تا غروب چه باید رخ دهد.
از مادرم نپرسیدیم
حادثه رخ داده بود
مادرم مُرده بود.

مهمانان _________49-46

مهمانان خیره
مرا نگاه می کردند
همسرم به مهمانان گفت:
آیا کافی نیست
نمی خواهید
خانه ی ما را ترک گویید.

لالایی _________53-50

نگاهم
به این سقف پوسیده بود
که قرار بود
تا پایان هفته بر سر ما
آوار شود
...
عابران قرار است
برای ما لالایی بخوانند
تا ما بیداری را فراموش کنیم
نه آنکه به خواب برویم
...
همسران ما از ما
توقع
آسمان آبی - سبد میوه های تازه
حتی
عطرهای دروغین دارند
ما
نحیف و معلق
در پهناوری زمین
گم می شویم
...
راستی
ما در جوانی
کدام پایتخت را
دوست داشتیم
همسران ما
از یاد برده اند
این اتفاق خجسته ای ست.

شکستن جام _________58-56

ما را لقبی است که در باران می پوسد

در این شعر ها _________61-59

هنگامی
که در این شعرها
باران آغاز به باریدن کرد
سفره را ناتمام رها کردیم
به اتاق آمدیم
در این شعرها
کسی انکار نمی شود
در این شعرها
پیرهن های سفید یاران را
که بدون خداحافظی مُردند
پهن می کنم

زنده ماندن _________64-62

اگر می پنداری عمر ما
به پایان است
چرا بطری های آب را
در یخچال نهادی
چرا به تلفن های انباشته از سکه
خیره شدی
...
به تو قوت قلب می دهم
که مرگ آسان تر
از نوشیدن یک فنجان قهوه
در باران است

از امروز _________67-65

چه خوشباوری است
که این فرفره ی صورتی رنگ
باد را متوقف می کند

من انتظار _________73-71

من انتظار نداشتم
با این برف محض
روبرو شوم
من انتظار نداشتم
با این عشق محض
روبرو شوم
...
گاهی
دیده بودم
عمر یک شعله ی کبریت
از عمر یاران من
بیشتر بود

:: بنفش، آبی زرد _______78-75 ::

:: مرگ _________86-79 ::

در این ساعت _________95-89

روز بود
غروب بود
پایان هفته بود
جمعه بود.

سیب _________99-96

دشنه را درون گیلاس مخفی می کنم
چشمانت در برق گیلاس ها
سیاه سیاه می شود

هستی _________102-100

این هستی تابناک شوریده ی من
چه زمانی به پایان می رسد
دستم را گرفت که از پله ها بالا برویم
میوه ها سیاه سیاه بودند
ارمغان هایی را که مسافران
آورده بودند
در کنار پله ها
از بی مهری و بی حوصلگی ما می پوسیدند

چرا دستان تو _________105-103

شاید
دلبسته ی ابر بودم
که از تو پرسیدم
مرا به بخش
چون من
ترا در سال قحط یافتم

نه پایانی است _________108-106

می خواهم به خانه بازگردم
آینه را از دیوار جدا کنم
به کوچه پرتاب کنم

:: برگها _________113-109 ::

:: مدادها _________116-114 ::

با شما هستم _________122-120

تنها خورشید نیست که نور می دهد
چشمان تو هم در این چهارشنبه
نور دادند

خوشه ای انگور _________124-123

باید بگویم:
من روزهای پنج شنبه
در ساعت 10 صبح
می دیدمش
به من خیره بود
فقط خیره بود.


* دست چین شده از نیمه ی اول کتاب ( آبی )
** طراح جلد: :: ساعد مشکی :: / عکس: امیر موسوی














د ض شاید از لحاظ ارتفاع بلند ترین مطلبی باشه که تا حالا تو وبلاگی نوشتم، الآن که دارم آخرای این مطلب رو می نویسم، ساعت بیست دقیقه به هشت صبح ِ؛ تقریبن 6 ساعت زمان برد، ولی به هیچ وجه: وقتم رو نگرفت.
قصد پاره پوره کردن اشعار احمدرضا احمدی نبود، خُب راستش اینجاهایش را بیشتر دوست داشتم.
همچنین چند شعری که ( :: شعر :: ) به طور کامل نوشته شده و با کلیک روش می توانید متن کامل شعر را بخوانید. و پس از این هرچه چیزی که در بین :: ؟ :: بود، یک لینک می باشد.

5.9.09

چه کنم؟ نمی توانست!

می خواستم از خودم ها ننویسم، دیدم نمی توانم طاقت. دل آدمی گرفته ست، آری درست می گویی شهریور است و باز تغییر فصل و این سخت است، با این حال که پاییز - مهرماهش من را انتظاری ست بس مقدس، با این حال یک نوع دل تنگی ست، که شاید بتوان گفت: نگفت.
رفته بودم پیاده روی دیشب، پس از افطار، که یک لحظه نگاه محمد رضا شجریان من را چنگ زد، رندان مست را گرفتم، و آمد یک دل سیر، گریه هایم را که دیروزش کرده بودم، پس از دیدن نامه ای چسبیده به دیوار، باد می زد، سیم خاردار ها صدا می کردند، سرباز کلاهش پشمی بود و در آن گرما از سرما. شجریان باز رفیقم شد وجودش جان. نمی دانم چه سِری ست.
دلم می خواهد قلیان پرتقال دارچین بکشیم تا صبح.
تمام چیزهایی را که داشتم برای او، آمد باز برای خودم، خواندم، از همه ی آن ها دو صفحه عقل بود، و یک نقطه احساس پاک. نخواندم بخشی اش را. حتا.
سوختاندمش با کبریت، در حیاط، ساعت رُند بود، رُند یعنی 3.
این آلبوم شجریان را بگیرید، امروز باز مثل آن موقع ها، شبیه ی آدمیزادان شدم، بی دوست و تنها، البت پیر عشقی داریم، که سرش را دراز تر می کند روزگار!
بگذار فکر کنیم حالمان خوب است، بیا فکر کنیم چیزی نیست، فقط کمی دلمان گرفتست، بیا فکر کنیم این همه آدم راه می روند، یکی هم، یکی هم ( لبخند ) بیا فکر کنیم ما آدم های بدی نیستیم، بی شعور نیستیم، بد دهن نیستیم، بیا فکر کنیم همه بد هستند و مظلوم ماییم، این طور کمتر گریمان می گیرد. یعنی اگر فکر کنیم که چه خوبیم و چه بد اینها. چه عاقل ما چه کانا این یکی ها. چه مؤمن ما چه کافر این ها. چه ساده ما، چه لش این ها. می دانی قاشق جان ساندویچ تو را بد بخت کرد.

د ض اگر بعد ها بخوانم و نباشد به مراد، پاک خواهم کرد باز