فصل اول _________16-7
دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد، خیلی سریع تر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد.
فصل دوم _________22-17داستان مربوط می شد به مردی که اوایل، در ماه با پانصد مارک دستمزدش خرسند بود، سپس در آمدش به هزار مارک افزایش پیدا کرد و احساس کرد مشکلاتش بیشتر شده و هنگامی که حقوقش به دو هزار مارک رسید، دچار دردسرهای شدیدتر شد و سرانجام وقتی دستمزدش به سقف سه هزار مارک رسید، متوجه شد که همه چیز دوباره مرتب شده است.
فصل پنجم _________45-35یک بار درست وسط مسابقه ی تنیس راکت از دستش به زمین افتاد. او همان طور سر جایش ایستاد و در حالتی رویایی محو آسمان لاینتاهی شد. یک بار دیگر هنگام غذا خوردن قاشق از دستش داخل بشقاب سوپ افتاد؛ مادرم فریاد کشید و از اینکه لباس او و رومیزی لک شده بود، بنای اعتراض را گذاشت؛ هنریته اصلا ً نمی شنید که مادرم چه می گوید، و بعد از مدتی وقتی دوباره به خود آمد، قاشق را از بشقاب سوپ در آورد، آن را با دستمال کاغذی تمیز کرد و به خوردن ادامه داد؛ یک بار دیگر وقتی کارت بازی می کردیم، به همین حالت دچار شد، مادرم که خیلی خشمگین شده بود، فریاد برآورد: " امان از دست این خیالبافی لعنتی "، و هنریته به مادرم نگاهی انداخت و با آرامش و خونسردی گفت: " چی شده، دیگه حوصله ی کارت بازی ندارم "، و تمام ورق هایی را که هنوز در دستش داشت داخل آتش بخاری ریخت. مادرم کارت ها را از داخل آتش بیرون آورد و انگشتان دستش سوختند، به استثنای یک هفت دل که به طور سطحی صدمه دیده بود همه ی کارت ها را نجات داد.
...
در ضمن مثل همیشه مادرم بوی هیچ چیز نمی داد، یکی از اصول زندگی اش این بود که " یک زن به هیچ وجه نباید بوی چیزی بدهد. " شاید به همین دلیل بود که پدرم برای خودش یک معشوقه ی زیبا گرفته بود که به هیچ وجه از خود بویی پخش نمی کرد، اما قیافه و سر و وضعش طوری بود که آدم خیال می کرد باید زن خوش بویی باشد.
فصل ششم _________50-47
مدت هاست که با خودم عهد کرده ام دیگر با کسی راجع به پول و هنر حرفی نزنم. هر وقت این دو مقوله کنار هم قرار گیرند، هرگز نمی توان انتظار حفظ تعادل را داشت: برای هنر، یا کمتر از آنچه درخورش است پرداخته شده و یا بیشتر از آن.
فصل هفتم _________86-51
بر خورد مادرم بسیار بی رحمانه بود، چنانکه به پدرم پیشنهاد کرد تا مرا به " سیاهچال " بیندازد و پدرم یکسره می پرسید که من چه کاره می خواهم بشوم، من هم می گفتم: " دلقک. " او گفت: " منظورت هنرپیشگی است. بسیار خوب - شاید تو را به یک مدرسه ی هنرپیشگی بفرستم. " من گفتم: " نه، من هنرپیشه نمی خواهم بشوم، مقصودم دلقکی است، و مدارس هم اصلا ً به درد من نمی خورند. " پدرم پرسید: " اما تصور تو از چنین کاری چیست؟ " گفتم: " هیچ تصوری ندارم، می خواهم گورم را از اینجا گم کنم. "
...
ماری آنقدر ترسیده بود که من غافلگیر شده شدم. او خیلی خوب می دانست که من از او چه می خواهم، به من گفت: " از اینجا برو "، اما او این جمله را به شکل خودکار وغیرارادی ادا کرد، و من انتظار چنین چیزی را داشتم. در عین حال هر دوی ما می دانستیم که این دستور او جدی ولی غیر ارادی بود، اما وقتی که او به جای " از اینجا بروید "، " از اینجا برو " گفت، متوجه شدم که موضوع حل شده است و او تسلیم خواهد شد.
...
بعد از اینکه به اتاق ماری برگشتم، او را روی تختخوابش دیدم که نشسته است و گریه می کند. من هم کنارش روی گوشه ی دیگر تخت نشستم، سیگاری روشن کردم و به او دادم، و او اولین سیگار زندگی اش را کشید، آنهم به شکلی ناشیانه، دود سیگار را به شکل مضحکی از میان لب های جمع شده اش بیرون می داد، حالت عشوه گرانه ای داشت، هر دو خنده مان گرفت، و وقتی او یک بار به طور تصادفی دود را از بینی اش خارج کرد، به نظر زشت و بی شرمانه رسید.
...
" فقیر بودن چیز وحشتناکی است، اما فقط به قدر بخور و نمیر داشتن هم رنج آور است، و این همان وضعیتی است که اکثر انسان ها دچار آن هستند. "
...
تصور می کنم حتی چشمان شیطان هم به تیزی چشمان همسایگان نیست.
...
از میان آهنگسازان قدیمی بیشتر از همه به شوپن و شوبرت علاقه دارم. معلم موسیقی مان حق داشت که موتزارت را با شکوه، بتهوون را با عظمت، گلوک را منحصر به فرد و باخ را قدرتمند می نامید. آثار باخ به نظر من مانند یک کتاب مذهبی سی جلدی می آید که باعث شگفتی ام می شود. ولی آثار شوبرت و شوپن، مانند من دارای خصلت های دنیوی هستند.
فصل هشتم _________104-87دانستن اینکه انسان ها زیر فشار و تحت تأثیر ِ نوع جهان بینی شان دست به چه کارهایی خواهند زد اصلا ً کار ساده ای نیست، به همین علت تصور این موضوع که ماری با تسوپفنر ازدواج کرده باشد چندان دور از ذهن به نظر نمی رسید.
فصل نهم _________127-105به نظر آنها، من علیرغم تمام صحبت هایم آدمی جالب و دوست داشتنی بودم و بر عکس ، به نظر من آهنها همه خسته کننده و نامهربان بودند، به استثنای نامزد فرد بویل و مونیکا سیلوز؛ در موردن سورن هم احساس خاصی نداشتم. او مردی کسل کننده به نظر می رسید که مصمم بود بر عضو حزب سوسیال دمکرات (S P D) و کتالویک بودنش خیلی تأکید کند، سرانجام وقتی از این کار به طورر واقعی فراغت یافت، لبخندی زد و چهره ای دوستانه به خود گرفت و به نظر می رسید چشمان تا اندازه ای از حدقه بیرون زده اش می خواستند بگویند: خوب نگاه کن! این من هستم.
...
گفت: " شینر، گذشته را فراموش کنید، به حال و وضعیت فعلی تان یعنی هنری که دارید فکر کنید. "
پرسیدم: " گذشته؟ اگر همسرتان ناگهان شما را ترک کند و پیش دیگری برود، شما چه برخوردی خواهید کرد؟ آیا شما هم گذشته را فراوش خواهید می کنید؟ "
سکوتش بیانگر این بود که: ای کاش این کار را می کرد، اما بعد در حالی که سیگار برگش را از این سوی لب به سوی دیگر می راند گفت: " ماری همسر شما نبود و شما هم مثل ما هفت تا بچه ندارید. "
گفتم: " که این طور، ماری همسر من نبود؟ "
گفت: " ترا به خدا دست از این خیال پردازی های آشوب طلبانه تان بردارید و واقع بین باشید، سعی کنید مثل یک مرد رفتار کنید. "
گفتم: گ لعنت به این مرد بود که تمام مشکلات من به همین خاطر است - و در ضمن ماری فقط بیست و پنج سالش است، و ما هنوز فرصت آوردن هفت تا بچه را داریم. "
فصل دهم _________141-129
بعضی وقت ها از اینکه دیگر نمی توان دوئل کرد، تأسف می خورم. مشکل من و تسپوفنر بر سر ماری، تنها با یک دوئل قابل حل خواهد بود.
...
وقتی به او پیشنهاد می کردم مثل سابق منچ بازی کنیم و در همان حال چای بنوشیم و یا روی شکم بخوابیم و با هم حرف بزنیم، بیشتر عصبی می شد. در حقیقت ناراحتی و اختلاف نظرمان زمانی شروع شد که ماری فقط از روی لطف و به منظور آرام کردن من، با بازی ِ منچ موافقت می کرد.
...
گمان نمی کنم هیچ انسانی در دنیا قادر به درک یک دلقک باشد، حتی یک دلقک هم نمی تواند دلقک دیگری را خوب بشناسد، چون در این رابطه رشک و حسد نقش بزرگی را بازی می کنند.
...
ماری هرگز نتوانست این مسئله را درک کند، چون بخش اعظمی از تربیت او تنها متشکل از اطلاعات مربوط به علم روانشناسی و اصالت عقل به شیوه ی تصوف کاتولیکی بود که در این چهارچوب بیان می شد: " بگذار آنها فوتبال بازی کنند تا دیگر به دخترها فکر نکنند. "
...
واقعا ً از این اخلاق آمریکایی ها سر در نمی آورم. گمان می کنم اگر در آنجا زنی صرفا ً از روی محبت، نه به خاطر پول یا شهوت، با مردی هم بستر شود، او را به عنوان جادوگر آتش بزنند.
...
به ویژه فیلم های هنری از این هم دردناک تر هستند. افرادی که این گونه فیلم ها را می سازند، حاضرند تابلویی از وان گوگ را در ازای تنها نصف پاکت توتون بفروشند و بعد هم افسوس می خورند، که چرا آن را در مقابل یک بسته توتون پیپ نداده اند.
...
آنچه یک دلقک به آن نیاز دارد آرامش است، آرامشی که دیگران آن را فراغت از کار می نامند. اما این مردم نمی توانند درک کنند که معنای اوقات فراغت و تعطیلی برای یک دلقک در واقع فراموش کردن کار است، اما آنها این مسئله را نمی فهمند، چون طبیعی است که آنها اوقات فراغت و بی کاری خود را با دیدن برنامه ی یک هنرمند پر می کنند. مشکل دیگر، هنرمندانی هستند که به هیچ چیز دیگری جز هنر فکر نمی کنند، اما احتیاجی به اوقات فراغت و تعطیلی ندارند، چون اصلا ً کار نمی کنند. ولی به مجرد اینکه یک نفر کسی را که دارای ذوق هنری است هنرمند خطاب می کند، دردآورترین سوء تفاهمات آغاز می شوند.
انسان هایی که دارای ذوق هنری هستند، درست زمانی به هنر می پردازند که یک هنرمند احساس می کند اوقات فراغت خود را شروع می کند. آنها زمانی به هنر می پردازند که هنرمند فرصت یافته تا برای دو، سه، چهار یا پنج دقیقه هنر را به فراموشی بسپارد، آن وقت هنر دوستان شروع به صحبت درباره ی وان گوگ، کافکا، چاپلین یا بکت می کنند و موفق به عذاب هنرمند می شوند. در این لحظات دوست دارم دست به خودکشی بزنمفصل دوازدهم _________169-161مرد جوان ِ کنار ما دوباره آبجویش را هورت کشید و شروع به حرف زدن با خودش کرد و گفت: " ما چهل و چهار تا آبجو و کنیاک نوشیده ایم - چهل و چهار بشکه - بقیه را هم توی خیابان ریختیم تا نصیب آدم های ضعیف و سست عنصر نشود، حتی یک قطره اش. " و خندید.
فصل سیزدهم _________185-171
با کراهت خنده ای کرد و گفت: " شنیر، حال می فهمم که مشکل شما چیست؟ ظاهرا ً مثل یک الاغ زندگی تک زوجی را پیش می برید. "
گفتم: " شما حتی از حیوان شناسی هم چیزی سر در نمی آورید چه برسد به اینکه درباره ی انسان متفکر بخواهید نظر بدهید. الاغ ها اصلا ً به شکل تک زوجی زندگی نمی کنند، گرچه آنها مطیع و آرام به نظر می رسند. خرها تابع سیستم هرج و مرج جنسی هستند؛ ولی کلاغ ها، زاغچه ها، ماهی های آبنوس و بعضی وقت ها کرگدن ها به شکل تک زوجی زندگی می کنند. "
فصل چهاردهم _________191-187" انسان به یاد مردمی می افتد که برای پی بردن به اینکه آیا معشوقه شان دوستشان دارد یا نه، گل را پرپر می کنند و هر بار می گویند: من را دوست دارد. من را دوست ندارد، من را دوست دارد، من... "
...
یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدر اعظم و نه به کاتولیک ها، بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک می ریزد و قطرات قهوه بر روی دمپائی هایش می چکد.
فصل شانزدهم _________253-243
ما یکدیگر را اصلا ً نمی شناختیم، و کتابی هم وجود نداشت که به آن مراجعه کنم و ببینم که یک پسر، معشوق پدرش را چگونه باید خطاب کند.
...
او حتی امروز هم نمی تواند قبول کند که انسان بایستی بعضی کارهای حتی به ظاهر احمقانه را فورا ً و بدون تفکر و تعمق انجام دهد.
فصل هجدهم _________275-267وقتی بالأخره پیش ماری رسیدم ساعت از یازده و نیم شب هم گذشته بود، همه چیز هم تمام شده بود، ماری روی دراز کشیده بود، با رنگ کاملا ً پریده، با چشمان گریان، و در کنارش خواهر روحانی، که با تسبیح خود مشغول دعا کردن بود، ایستاده بود. در حالی که خواهر روحانی به آرامی به دعا خواندنش ادامه می داد، من هم دست ماری را گرفته بود و هاینریش سعی کرد با صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح ِ موجود ِ زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد به چه سرنوشتی دچار خواهد شد. به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که کودک - او جنین را این طور می نامید - هرگز به بهشت نخواهد رفت، چون غسل تعمید داده نشده بوده است. او دائم تکرار می کرد که طفل در جهنم باقی خواهد ماند، و من آن شب برای اولین بار پی بردم که کاتولیک ها چه مزخرفاتی را سر کلاس درس دینی در مدرسه به بچه ها می آموزند. هاینریش در برابر ترس و وحشت ماری کاملا ً مستأصل و درمانده بود، و دقیقا ً همین رفتار او به نظر من تسلی بخش بود.
فصل نوزدهم _________292-277تصور این مسئله که ماری هم اکنون پول تسپوفنر را با خود در کیفش دارد، برایم همان قدر غیر قابل تحمل بود که واژه " ماه عسل " و این عقیده که من برای به دست آوردن ماری می توانم دست به مبارزه و دوئل بزنم.
...
کسی که در سرازیری خانه بسازد، می تواند باغی که در سرازیری است و یا در سر بالایی یکی را انتخاب کند.
فصل بیستم _________298-293
به نظر من چیزی ناخوشایند تر از این نیست که زنی شوهرش را با تلخی و ترشرویی نگاه کند، آنهم تنها به این علت که باردار است.
...
ماری که اطلاعاتش خیلی بیشتر از من بود، برای کارل و سابینه توضیح می داد که پاپ و کاردینال در رم قادر به حل این مشکل که آنها مدام بچه می آورند نیستند، و از دستشان کاری بر نمی آید. آنها دست آخر به شکلی حیله گرانه ما را نگاه می کردند، گویی می خواستند به ما بگویند: آخ، شماها باید روشی کاملا ً زیرکانه را به کار ببیرید که بچه دار نمی شوید.
فصل بیست و دوم _________315-303و من گفتم نه، من باید ابتدا تا حدودی با شرایط زندگی اجتماعی در اینجا آشنا شوم، زیرا هنر ِ کمدی در این نهفته است که ما موقعیت اجتماعی واقعی و حقیق زندگی انسان ها را به شکل انتزاعی و به گونه ای که با زندگی روزمره شان هیچ تفاوتی ندارد به نمایش در آوریم و در آن محیط نه از شهر بن خبری بود و نه از هیئت های شورای نظارت و نه از کاردینال ها. به این ترتیب اجرای چنین برنامه هایی در آنجا چندان جالب به نظر نمی رسید.
...
چیزی که دیگران از آن به عنوان " ارزش واقعی هنر " نام می برند، در نظر من خیلی بی ارزش است، اما مورد تمسخر قرار دادن شوراهای نظارت در جایی که اصلا ً چنین شورایی وجود خارجی ندارد، عملی غیر منصفانه و ابلهانه است.
...
امروزه شکل های عجیب و غریب و ناشناخته ای از فحشا وجود دارد که در قیاس با آن، فحشای واقعی، حرفه ای شرافتمندانه و درست به حساب می آید: چون در فاحشه خانه حداقل در مقابل پول چیزی هم عرضه می گردد.
...
اما بر سر بچه هایی که پدرشان میلیونر یا شاه نیست، یا در هر حال به ویژه جوان ها، قبل از هر چیز نعره می زنند که: " هی! اینجا خانه ی خودت نیست که هر کار خواستی بکنی "، اتهامی که سه معنی دارد، نخست اینکه فرض بر این گذاشته می شود که انسان در خانه ی خودش رفتارش مثل خوک است، دوم اینکه آدم فقط زمانی احساس خوشایند و خوبی دارد که رفتارش درست مثل یک خوک باشد، و سوم اینکه هیچ بچه ای مجاز نیست به هیچ قیمتی به عنوان یک کودک از زندگی لذت ببرد و خود را خوش و شاد احساس کند.
...
اگر ماری از تسوپفنر بچه دار شود، آن وقت او نه می تواند بادگیر نیم تنه به تن شان کند و نه بارانی بلند ِ شیک روشن، او باید بچه ها را بودن بارانی به بیرون بفرستد، چون ما درباره ی انواع بارانی ها به اندازه کافی صحبت کرده بودیم. ما حتی درباره ی شلوارک های کوتاه و بلند، لباس زیر، ، جوراب و کفش آنها هم صحبت کرده بودیم - او اگر بخواهد احساس فحشا و خیانت نکند، مجبور است اجازه دهد بچه ها کاملا ً عریان در خیابان های شهر بن تردد کنند. من همچنین اصلا ً نمی دانستم که او به بچه هایش برای خوردن چه خواهد داد: ما درباره ی انواع غذاها و روش های تغذیه با یکدیگر صحبت کرده بودیم و با یکدیگر هم عقیده بودیم که بچه ها را طوری بار بیاوریم که شکمو نباشند و لازم نباشد تمام وقت شیر، حریره یا چیز دیگری به دهانشان بگذاریم.
فصل بیست و سوم _________335-317بنابراین به استثنای رنگ های سیاه، قهوه ای تیره و آبی، هنوز یک امکان دیگر هم وجود داشت، آن هم رنگ خاکستری است البته کمی روشن. رنگ قرمز هم ریاکارانه و خوش بینانه است، رنگی غمگین برای مسئله ای غمگین، رنگی که شاید حتی برای یک دلقک هم مناسب باشد، دلقکی که مرتکب بدترین جرم ممکن، یعنی برانگیختن ترحم و دلسوزی دیگران شده است.
...
زمانی که خبر مرگ هنریته را به ما دادند، در منزل، میز را برای صرف غذا می چیدند، آنا دستمال سفره ی هنریته را که هنوز به نظر نمی رسید آنقدر کثیف شده باشد، داخل حلقه ی زرد رنگ مخصوص آن بر روی کمد گذاشته بود، و همه ی ما نگاه هایمان متوجه دستمال سفره ی هنریته شده بود که هنوز آثار قدری مربا و یک لک کوچک قهوه ای سوپ یا سس بر روی آن دیده می شد. برای اولین بار در زندگی ام، به ارزش به ارزش وحشتناک اشیایی پی بردم که یک نفر بعد از مرگ و یا در زمان حیاتش بر جای می گذارد. مادر من واقعا ً با وجود شنیدن خبر مرگ هنریته سعی کرد شروع به خوردن کند، مسلما ً او می خواست به این شکل بگوید: زندگی ادامه پیدا می کند یا چیزی شبیه به این، اما من دقیقا ً می دانستم: این تفکر او صحیح نیست، زندگی ادامه پیدا نمی کند، بلکه این مرگ است، که ادامه خواهد یافت. قاشق سوپ خوری را از دستش کشیدم، دوان دوان به باغ رفتم، دوباره وارد خانه شدم، جایی که صدای جیغ و فریاد به گوش می رسید. مادرم که سوپ داغ صورتش را سوزانده بود فریاد می زد و ناله می کرد. به سرعت از پله ها خودم را به اتاق هنریته رسانیدم، پنجره را باز کردم و هرچه که به دستم می رسید به باغ پرتاب کردم: جعبه های کوچک و لباس ها، عروسک ها، کلاه ها، کفش ها، کلاه های لبه دار، و زمانی که کشوها را باز کردم، در لا به لای لباس هایش چیزهای کوچک عجیب و غریبی یافتم که مطئنا ً برایش ارزش زیادی داشتند و گران قیمت بوده اند: خوشه ها و سنبله های خشک شده، انواع و اقسام سنگ ها، گل ها، تکه کاغذهای پاره و یک دسته نامه که نواری صورتی رنگ به دور آن پیچیده شده بود. کفش های تنیس، راکت، جوایز و هر چیز دیگری که به دستم رسید به داخل باغ پرتاب کردم. لئو بعدها به من گفت که در آن حال مانند " دیوانه ای زنجیری " بودم، و همه چیز آنقدر ناگهانی و سریع اتفاق افتاده بود که هیچ کس نتوانست جلوی مرا بگیرد. محتوی تمام کشوها را از پنجره اتاق هنریته به باغ پرت کردم، دوان دوان خودم را به گاراژ رساندم و مخزن مخصوص ذخیره بنزین را که خیلی هم سنگین بود برداشتم و روی وسایل هنریته خالی کردم و همه را آتش زدم: همه چیز را، حتی اشیای کوچکی را هم که این طرف و آن طرف افتاده بودند، با پا داخل شعله های آتش که زبانه می کشیدند انداختم. سپس به اتاق غذاخوری رفتم، دستمال سفره هنریته را از روی گنجه برداشتم و داخل آتشی که در باغ درست کرده بودم انداختم! لئو بعدا ً می گفت که همه ی این جریان حتی پنج دقیقه هم طول نکشیده است، و به همین خاطر قبل از اینکه کسی به خود بیاید، همه چیز در شعله های آتش سوخته بود.
...
یک هنرمند مرگ را همیشه با خود یدک می کشد، درست مانند کشیکی که همیشه کتاب مقدس را با خود حمل می کند.
فصل بیست و پنجم _________353-345به اعتقاد من، عصر ما تنها شایسته ی یک لقب و نام است: " عصر فحشا " .
...
دلم می خواست گریه کنم: اما گریم صورتم مانع این کار می شد، تازه شکل خوبی پیدا کرده بود، ترک های کرم خشک شده و ورقه هایی که در حال ور امدن بودند، چند قطره اشک تمام آنها را خراب می کرد. می توانستم بعد از پایان برنامه اشک بریزم، البته اگر هنوز حوصله ی این کار را داشتم.
...
آن وقت من با دوچرخه خودم را به ویلای آنها که روی سطح شیب دار ساخته شده بود می رساندم و آنجا آواز می خواندم: او می بایستی می آمد، مرا می دید. طرز نگاهش کافی بود که برایم حکم یک مرده را پیدا کند یا اینکه برایم یک انسان زنده باقی بماند.
...
بهترین جا برای یک حرفه ای، بودن در جمع آماتورها است.
د ض این کتاب رو ن.فرهمند معرفی کرد بخونم، هانس شنیر دلقک داستان بسیار بسیار برای من عزیز است. گرچه قدری افسرده کننده بود، و فصل بیست و سوم کتاب را بی نهایت دوست داشتم کامل بنویسم اما راستش نه همت آن بود و نه وقتش، فکر می کنم م ن از اخرین نفرهایی بودم که سعادت خواندن این کتاب را داشتم، ساعت هشت و ربع صبح نوشتن این پست به پایان رسیده، قریب به 7 ساعت طول کشید، و من باز تکرار می کنم قصد خنجر زدن به هیچ قلم و کتاب مقدسی را ندارم. فقط این ها را به طور خصوصی و شخصی، با توجه به حواس پنج گانه - حالاهر چندتایی که هست - انتخاب نموده ام.